تبليغاتX
زلف







زلف

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار .... و گرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

استقبال 1 درصدی از رییس جمهور 63 درصدی!!!!

عدم استقبال مردمي بزرگترين چالش رييس جمهور در دور سوم سفرهاي استاني                        دور سوم سفرهاي استاني رييس دولت بعد از نهم در حالي آغاز شده است كه به نظر مي رسد بزرگترين مشكل رييس جمهور وعده هاي عملي نشده ي سفرهاي قبلي و مهم تر از آن عدم استقبال مردم از وي باشد.استقبال سرد مردم از آقاي احمدي نژاد به قدري علني شده است كه فقط هنرمندي رسانه ي ضد ملي و خبرگزاري هاي موافق دولت كه تلاش كرده اند در دور جديد سفرهاي استاني فقط از نماهاي بسته در تصاوير و عكس ها استفاده كنند توانسته اند تا حدودي عدم استقبال مردمي را توجيه كند.(كه اين روش هم چندان اثر بخش نبود زيرا به رغم تلاش رسانه ي ميلي در استفاده از نماهاي بسته،با دقت در تصاوير پخش شده از شبكه ي خبر، سكوهاي خالي قابل مشاهده بود)

در اولين دور از سفرهاي استاني كه در مشهد برگزار شد تعداد استقبال كنندگان به قدري كم بود كه جمعيت حاضر حتي نتوانستند داخل حرم امام رضا (ع) را پر كنند و در سفر استاني به تبريز هم گواه استقبال كم از رييس جمهور همين عكس بالاست كه نشان مي دهد  جمعيت حاضر در ورزشگاه تختي تبريز حتي به بيست هزار نفر هم نمي رسد در حالي كه استقبال بي نظير مردم تبريز از مير حسين موسوي در روزهاي قبل از انتخابات،راي بالاي احمدي نژاد در استان آذربايجان شرقی را تا حدودي شك برانگيز مي كند.

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:29 توسط هادی مسعودی |

آزادی نزدیک به مطلق...

بر اساس گزارش جدید سازمان " گزارشگران بدون مرز " از وضعیت آزادی مطبوعات و رسانه ها در کشورهای مختلف جهان ، ایران رتبه 172 را از بین 175 کشور کسب کرده است و فقط سه كشور تركمنستان،كره شمالي و اريتره وضعيتي بدتر از ايران دارند.

چندي پيش رئيس جمهور محترم يعني آقاي احمدي نژاد گفته بود: "در ايران آزادي نزديك به مطلق وجود دارد". البته اظهارات ايشان قبل از بدست آوردن اين مقام ارزشمند بوده.حالا متوجه شدم كه بنده خدا راست ميگفت خوب آزادي نزديك به مطلق يعني همين ديگه، يعني براي اينكه در مقام آخر قرار بگيريم رقابت شانه به شانه و تنگاتنگي با سه كشور ياد شده داريم و البته با روندي كه مسئولين دولتي و قضايي در برخورد با مطبوعات و روزنامه نگاران در پيش گرفتند،خوشبختانه كشور ما اين قابليت رو داره كه در سال آينده به تنهايي و با اختلاف خيره كننده اي در مقام آخر قرار بگيره و به تعبير خودماني از آخر اول بشيم...

يه جور ديگه هم ميشه آزادي نزديك به مطلق در ايران رو معني كرد،آزادي نزديك به مطلق يعني اينكه مسئولين قضايي و حكومتي هر طوري كه دلشون مي خواد با مخالفين برخورد كنن و هر كسي رو هم كه مي خوان بازداشت كنند.خوب در جريان حوادث بعد از انتخابات هم به بهترين شكل از اين ظرفيت استفاده كردند و كلي آدم با سابقه ي انقلابي، مديريتي و روزنامه نگار مثل بهزاد نبوي،محسن ميردامادي،مصطفي تاج زاده،عبدالله رمضان زاده،محمد قوچاني و حتي محمد ملكي اولين رئييس دانشگاه تهران و كلي آدم ديگه رو بدون اينكه حتي جرمشون ثابت شده باشه بازداشت كردند و اونها رو رهبران اصلي اغتشاشات بعد از انتخابات ناميدند در حالي كه اكثر اين بنده خداها رو چند ساعت پس از اعلام نتيجه ي انتخابات بازداشت كرده بودند.خوب اين يعني آزادي نزديك به مطلق،يعني با هر كسي كه دلمون بخواد برخورد مي كنيم حتي اگر مرتكب جرمي نشده باشند.فقط واسه اين ميگن آزادي نزديك به مطلق و از لفظ آزادي مطلق استفاده نمي كنند كه هنوز نتونستند با موسوي و كروبي برخورد كنند كه اگر بتوننند اين كار رو هم انجام بدند اونوقت ديگه ميشه آزادي مطلق مطلق اصلا ميشه end آزادي...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:27 توسط هادی مسعودی |

برای چریک پیر...

باور كردني نبود پريشب خواب عجيبي ديدم در جايي كه به نظر ميرسيد سالن دانشكده باشد مراسمي در حال برگزاري بود و به يكباره كسي صدا زد:" بهزاد نبوي،بهزادنبوي اينجاست" همه ي نگاه ها به سمت نبوي رفت و من هم تا چريك پير را ديدم با سرعت به سمتش دويدم و او را در آغوش گرفتم و بوسه اي بر صورتش زدم گويي سالها بود كه مي شناختمش همچون پدري مهربان.

در همان لحظه از خواب پريدم...

چند روزي بود كه مي خواستم نامه اي را كه براي بهزاد نبوي در سايتي خوانده بودم اينجا بنويسم،براي اين كار تعلل مي كردم اما با ديدن آن خواب عجيب مصمم شدم تا براي چريك پير بنويسم.

نمي دانم  اين روزها چه شده كه تا اين حد به او علاقمند شده ام گويي سالها مي شناسمش و براي دوست داشتنش حسي دروني دارم كه مدام در گوشم مي گويد: "او انسان شريفي ست او انسان شريفي ست".اميدوارم درست باشد اين حس خوب...

و اين هم نامه اي كه گفتم در سايتي خوانده ام براي چريك پير:

چندان نمی شناختمت شاید فقط در حد یک نام. به یُمن حماقت آشکار کودتاچیان و خیانت رسانه ی ضد ملی اما شناختمت.

روزی که ترا ناجوانمردانه با وقاحت تمام در ردیف جلوی صندلی های بیدادگاه با آن وضعیت نشاندند، حقارت و بی مایگی شان را نمایان کردند. در چهره ی پدرانه ات نگریستم؛ چه نگاه نجیب و مهربانی! و مظلومیتت، فریادی بود بر پاکی و شرافتت. دوست داشتم بیشتر از تو بدانم. نامه ی پسرانت را که بعد از دستگیری برایت نوشته بودند خواندم. آنها ترا «چریک پیر» خطاب کردند و جوانمردانه حتی تا پای شهادت پدر عزیزشان ایستادند و از تو خواستند ذره ای از مواضع و عقایدت در برابر زورگویان کوتاه نیایی. کسی که چنین فرزندان رشید و آزاده ای پرورده باشد باید که بزرگمردی باشد. و آن تو بودی، «بهزاد نبوی».

بعدها بیشتر از تو خواندم و دانستم. از خاطراتت در زندان های رژیم شاهنشاهی و ساواک، و شکنجه هایی که تحمل کردی. از مبارزات سیاسی ات قبل و بعد از انقلاب و رشادت هایی که از خود نشان دادی. از تدیّن و سلامت نفست. و از فروتنی و فداکاری ات وقتی که در جریان برخی حوادث طبیعی برای کمک به مردمِ مصیبت دیده، پیشقدم می شدی و ...

براستی که نام «انسان» برازنده ی قامت توست؛ و چه زیبا که ترا «چریک پیر» خوانده اند.

چگونه باور کنم عده ای هم وطن و به ظاهر هم کیش که ادعای مسلمانی شان گوش فلک را كر کرده، با یاران امام و مبارزان و خدمت گذاران کشور و نظام، این گونه رفتار می کنند؟!

شرم باد بر کوته اندیشانی که چنین مرد شریف و وارسته ای را به زنجیر کشیده اند.و شکر که با حماقت شان ترا به امثال من که چیز زیادی از تو نمی دانستیم، شناساندند.

ای عزیز بزرگ! سلامت کامل و آزادی قریب الوقوع ات را، یکسره از تخت بیمارستان به آغوش خانواده، از خدای بزرگ خواهانم. همه ی ما چشم براه توایم. پاینده باشی

 

پ ن:روزنامه ايران ويژه نامه اي درباره ي انتخابات رياست چمهوري در حدود 170 صفحه چاپ و آنرا به صورت رايگان به عنوان ضميمه ي روزنامه اش توزيع كرده است.در حالي كه روزنامه هاي اصلاح طلب از تحليل و اظهار نظر در مورد انتخابات و حوادث رخ داده ي بعد از آن منع شده اند اقدام روزنامه ي ايران آنهم به فاصله ي 4 ماه بعد از جريان انتخابات تا حدي عجيب به نظر مي رسد.

اين ويژه نامه از ابتدا تا انتهايش سرشار از تهمت و توهين به مير حسين موسوي، مهدي كروبي و تمامي احزاب و سران اصلاح طلب است .

عجيب غمم گرفت از اين همه بي شرمي و پرده دري و بي انصافي انتشار كنندگانش.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:49 توسط هادی مسعودی |

نقدی بر عملکرد وزارت فرهنگ در چهار سال گذشته

شايد در تاريخ بعد از انقلاب سابقه نداشته باشد كه هنرمندان كشور تا اين حد سياسي شوند و آشكار و پنهان از وضعيت صنفي و سياست حاكم بر حوزه ي فرهنگ انتقاد كنند و رو در روي دولت قرار گيرند.به طور معمول هنرمندان علاقه اي به امور سياسي ندارند و ترجيح مي دهند كه در محيطي آرام و به دور از حاشيه و هياهو به خلق اثر هنري بپردازند.

از زماني كه محود احمدي نژاد زمام امور كشور را بدست گرفت فضاي فرهنگي و هنري كشور وارد عرصه ي جديدي شد.قرار گرفتن صفار هرندي در راس هرم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي باعث شد تغييرات ساختاري جديدي و در واقع نگاه متفاوتي را بر فرهنگ و هنر شاهد باشيم .زاويه ي ديدي كه بيشتر نظامي بود و نه فرهنگي.البته بايد به اين نكته اشاره كرد كه عرصه ي فرهنگ و هنر هميشه با مشكلات و سو برداشت هاي خاص خود مواجه بوده است از همين رو انتقاد از نگاه دولتمردان به مقوله هاي فرهنگي به همه ي دولت ها وارد است اما تفاوت در شدت و حدت آنهاست.در اين دوره به دليل حضور اشخاصي در حيطه ي رياست بخش فرهنگي كشور كه تخصصي در اين امور نداشتند و بيشتر از اينكه مديري فرهنگي و صاحب ذوق هنري باشند مديراني نظامي بودند، كاستي ها و مشكلات بيشتر خودنمايي كرد در حالي كه در دولت سيد محمد خاتمي وجود افرادي از جنس عطاالله مهاجراني و تعامل وي با جامعه ي هنري باعث شكل گيري دوره اي هر چند كوتاه اما دلنشين براي علاقمندان به هنر شد.

اما متاسفانه با روي كار آمدن دولت نهم سياست خودي و غير خودي حتي جامعه هنري را هم بي بهره نگذاشت.عدم تعامل دولت مردان و نگاه امنيتي به مقوله ي هنر باعث رنجش خاطر بسياري از هنرمنداني شد كه براي اعتلاي فرهنگ و هنر اين مرز و بوم تلاشي جانكاه كرده بودند.در عرصه ي سينما عدم صدور مجوز اكران عمومي براي فيلم سنتوري داريوش مهرجويي و عدم همكاري و حمايت از بهرام بيضايي و ديگر بزرگان سينما، كارنامه ي بخش سينمايي وزارت فرهنگ را تيره و تار كرد.همين طور عملكر ضعيف اين وزارتخانه در صدور مجوز نشر كتاب قابل توجيه نبود.بسيار بودند نويسندگاني كه كتابشان به چاپ مجدد و حتي چاپ بيستم به بالا رسيده بود اما به يكباره و بدون دليل قانع كننده اي از انتشار باز مي ماند.اقدامي كه باعث وارد آمدن خسارت هاي مالي شديد به ناشران و نويسندگاني كه تنها از اين طريق به امرار و معاش مي پرداختند شد.و شايد از همه بدتر بي توجهي به موسيقي بود كه يا موجب اعتراض بسياري از بزرگان همچون محمد رضا شجريان و شهرام ناظري شد كه با خلق آثاري زيبا و ماندگار به وضع موجود اعتراض كنند و يا همانند مرحوم پرويز مشكاتيان و بسياري ديگر كه با گوشه نشيني و كم كاري عدم رضايتشان را از وضع موجود نشان دهند.

برخي از نوسندگان و هنر مندان ساختمان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را تشبيه به يك پادگان نظامي مي كردند و به دليل حضور افرادي از جنس نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي بر اين وزارتخانه بود كه در اين سالها ديگر فرهنگ محلي از اعراب نداشت و متوليان امور تنها بخش ارشاد را جدي گرفته بودند كه نتيجه اش حاكم شدن فضاي سانسور شديد در جامعه ي هنري شد.

پ ن ۱:و نامه ی محمد رضا لطفی که چندان بی ارتباط با نوشته ی بالا نیست:

محمدرضا لطفی در سوگ مشکاتیان نوشت: جمهوری اسلامی نگذارد در تاریخ بنویسند که این نظام با هنرمندانش سر دشمنی داشت!

روزي و روزگاري بود بس رفيقانه که هيچ کس داعيه برتري نداشت و عشق محور نزديکي ها بود و همه ما وطن دوست و آرمان گرا بوديم. فرهنگ ايران زمين را با همه نارسايي هايش دوست داشتيم و همه با هم تلاش مي کرديم لاشه فروپاشيده موسيقي ايراني اصيل و ناب هنري را با برداشت جديد و پويا به مقام والاي خود برسانيم.

 

 همه جوان بوديم و چيز زيادي نمي خواستيم، با هم تبادل نظر داشتيم و دل مان براي يکديگر تنگ مي شد. آن زمان از روزگار کنوني ما زياد دور نيست، اما اين آتش دروني که مايه اصلي نزديکي ما بود، در ميان تنش هاي روزگار که کم هم نبود، کمرنگ شد و هر يک از ما را به سمتي دور پرتاب کرد که ما تا به امروز نتوانستيم همديگر را دوباره آن گونه رفيقانه دوست بداريم.

هنگامي که از من بپرسند چرا تا اين اندازه با هم بيگانه شديم، خواهم گفت عمده علت آن پيچيدگي ساختار اجتماعي و شيوه زمامداري و بي دقتي خود ما بود که نتوانستيم قوانين اين جريان عظيم اجتماعي را به درستي تحليل کنيم. تا زماني که فرهيختگان ما زنده بودند و روزنامه هايي بود که تحليلي درست به ما مي داد، ما مي توانستيم آينده مان را رصد کنيم و اين گونه به جايگاه اجتماعي مطمئن تري تکيه کنيم.

روزي يکي از فرزانگان بزرگ سياسي ما گفت؛ «جريانات اجتماعي ايران وارد تونل تاريکي شده که نمي شود انتهاي روشن تونل را به خوبي ديد.» امروز همان روزي است که هوا بس خطرناک تيره شده و ما هنوز در ميان همان تونل تاريک در حرکت بوده و زندگي مي کنيم. هنوز تونل تعالي و تکامل نظام ما تاريک است و نسل هاي بعد از ما نيز قادر به عبور از اين تنگه تاريک نشده اند که اميد است با توجه و هوشياري بيشتر مردم و خرد پخته دولتمردان ما بتوانيم به روشنايي آن طرف تونل برسيم که آرزويي است طبيعي که همه ما 30 سال است به انتظار نشسته ايم.

تداوم زندگي ما موسيقيدانان متعهد، حاصل دوران سخت و پيچيده يي بود که هريک به اندازه توان مان تلاش کرديم و در راه احياي موسيقي کشورمان زحمت کشيديم تا پرچم پرافتخار ملي ايران زمين را در ايران و بيرون مرزها برافراشته نگه داريم. با اينکه تعداد ما زياد نبود اما آنچه جاودان مانده و به بخشي از خاطرات ملي ما تبديل شده، نتيجه کار همين گروه از موسيقيدانان بوده و هم اکنون نيز در ميان انگشتان و حنجره جوانان ما در حرکت است.

پرويز مشکاتيان که روحش قرين رحمت باد، آثار جاوداني را به فرهنگ ايراني افزود. «رزم مشترک»، «ايراني» و «مرا عاشق چنان بايد» حاصل يکي دو سال قبل و بعد از انقلاب 57 بود که باعث شکوفايي موسيقي و شهرت خوانندگاني چون ناظري و شجريان و بعدها شادروان بسطامي شد. هنوز بهترين آثار هنرمند گرامي شجريان بازتاب همکاري پرويز مشکاتيان در آثار جاودانه «آستان جانان» و «مرکب خواني نوا» است. پرويز تلاش زيادي براي معرفي خوانندگان شناخته شده و ناشناس کرد، او واقعاً عاشق غزل و هنر تصنيف سازي بود و به آوازخوانان خوب همواره احترام مي گذاشت.

پرويز مشکاتيان هم در عرصه نوازندگي سنتور صاحب سليقه خاص بود و هم در عرصه آهنگسازي خط و خطوط زيبايي را دنبال مي کرد. آنچه در رشد مشکاتيان تاثير زيادي داشت، نزديکي عليزاده و همکاري بسيار عالي بين اين دو در گروه عارف بود که هر دو سکاندار قدرت نوازندگي در گروه عارف بودند. فرم چهارمضراب به وسيله گروه ابتدا در کار عليزاده خود را نشان داد و در کار مشکاتيان به درجه رشد زيادي رسيد. نفر بعدي که بر روش نوازندگي و سازندگي او تاثير زيادي گذاشت، ناصرخان فرهنگ فر بود که به پرويز ريتم هاي لنگردار و شکسته را ياد داد و او توانست از اين ضرب هاي شکسته ناصر کمال استفاده را بکند. اين تاثيرها، تازگي فوق العاده يي به کار مشکاتيان داد.

يکي از خوبي هاي مشکاتيان اين بود که گوشي حساس و فراگيري بي نظيري داشت. خيلي زود بهترين چيزها را مي گرفت و دوباره بدان جان تازه مي داد و آن را با آرايشي جديد تحويل جامعه مي داد. او ترسي نداشت که بگويند اين کار برگرفته از اين آهنگ و آن آهنگساز است. با شوري که داشت هر ملودي را جان تازه مي داد و آن را از درون خود عبور مي داد و به آثار تازه تري دست مي يافت.

در رابطه با رنگ آميزي ارکسترنو ايراني نيز پرويز ذوق سرشاري داشت. صداي گروهش بسيار کوک و زيبا بود تا جايي که ما مدت ها بود چنين صدايي از يک گروه با سازهاي ايراني نمي شنيديم.

متاسفانه پرويز با اين همه استعداد خود را به ورطه خطرناکي سوق داد تا جايي که به حرف هيچ يک از دوستان نزديکش گوش نمي داد. هنگامي که شادروان ناصر فرهنگ فر را خاک مي کردند گفته بود «نوبت بعدي من خواهم بود». او ديگر رمق زندگي کردن در سختي ها و بي مهري ها را نداشت. باشد که جوانان اهل موسيقي ما که راهي اين حرفه مي شوند بدانند که هنرمندان زاييده رنج زمان هستند و بايد از دشواري هاي زيادي عبورکنند. بايد توجه داشته باشند اين ذات آتشين هنر ماست که گرم کننده زندگي ما خواهد شد. بايد مراقب سلامتي روح و جسم مان در هر شرايطي باشيم. هنرمندان متعلق به مردم هستند و خلاقيت و طول زندگي آنها بايد مراقبت شود. دولت ها نيز بايد بدانند ملتي که هنر ندارد مرده است و اگر ايران و نام بلندش تاکنون زنده مانده، به خاطر ذوق ملي مردم و هنرمندان فرهيخته آن بوده و هست. نظام جمهوري اسلامي وظيفه مند است تا آنجا که مي شود حرمت هنر و هنرمند را بيشتر نگاه دارد و نگذارد در تاريخ بنويسند که اين نظام سر دشمني با هنر به خصوص موسيقي معنوي ما داشته است. قوانين بايد بازنگري شود و همان گونه که در هزار و چهارصد سال در تمامي کشورهاي مسلمان جهان منطبق با زيست نوين زندگي تغيير کرده، بازنگري شود و کساني که با تعصب و چشمان بسته به اين هنر شريف نگاه مي کنند، تجديد نظر کنند. باشد که آن روز طلايي تحت توجهات همه رهبران بارز و سرآمد کشور ايران روزي از راه برسد. در انتها از خانواده مشکاتيان عزيز عذرخواهي مي کنم که به خاطر نبودنم در ايران نتوانستم به اين عزيزان داغديده به خصوص مادر گرامي و فرزندان شان تسليت گفته و در غم و اندوه آنها شرکت داشته باشم.

روحش شاد و دل همه عاشقان او گلگون باد

پ ن ۲: این روزها اظهار نظر افرادی که دم از اجرا و تمکین به قانون می زنند و مخالفان به خصوص میر حسین موسوی و مهدی کروبی را متهم به هنجار شکنی و عدم تمکین به قانون می کنند جالب است.احمد جنتی که در نماز جمعه ی هفته ی گذشته گفت اگر دستگاه قضایی نتوانست با سر دسته ی معترضین برخورد کند خود مردم می توانند با سران اغتشاشات برخورد کنند و یا صحبت های سردار جعفری که به تازگی گفت:بسیج دانشگاه ها در برخورد با دانشجویان معترض منتظر فرمان ما فوق نباشند و برای از بین بردن فتنه وارد عمل شوند. 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:26 توسط هادی مسعودی |

مهری ها خوبند...

میگن متولدین مهر ماه آدمهای خوب و مهربونی هستند.حتما همین طوره چون که من متولد ماه مهرم   و البته چند روزی از تولدم گذشته.(چقدر بده که آدم همین طوری الکی از خودش تعریف کنه قابل توجه خودم!!!!!)

نکته جالب این که شخصیت های مهمی متولد مهر ماهند از جمله  استاد شجریان ۱مهر و سه شخصیت مهم اصلاحات یعنی میر حسین موسوی ۷ مهر (امروز)، مهدی کروبی ۱۴ مهر و سید محمد خاتمی ۲۱ مهر.

پ ن ۱: حس خوبی نیست وقتی رئیس جمهور کشورت در مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی می کنه  و به تدریج ۷۰ درصد حاضرین سالن سخنرانی رو ترک می کنند.حس خوبی نیست رو کامیون ها و اماکن عمومی آمریکا عکس رئیس جمهور  کشورت باشه و در توضیحش نوشته باشن دیکتاتور. در حالی که تا همین چند سال قبل رئیس جمهور کشورت رو با نام ایده پرداز گفتگوی تمدن ها می شناختند و برای دیدار با وی در سازمان ملل لحظه شماری می کردند.

پ ن ۲: خبری خوندم با این عنوان که قراره با مالکین خودروهایی که در اغتشاشات اخیر بوق زدند برخورد بشه.خبر جالبيه حالا اینکه جطور می خوان تشخیص بدن افرادی که تو اغتشاشات بوق زدند معترض به نتیجه انتخابات بودند یا بر فرض مثال بوق زدند که ماشین بغلی بهشون نزنه یه بحث کارشناسی مفصل داره که حتما آقایون کارشناس از پسش بر میان.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:41 توسط هادی مسعودی |

غروب آستان جانان...

باور مرگ پرویز مشکاتیان سخت است به یقین جامعه ی هنر ایران یکی از بهترین هنرمندان معاصر خود را از دست داد.مشکاتیان آهنگساز برجسته و نوازنده بی نظیر  سنتور بود.آثار ماندگارش برای همیشه در حافظه ی دوستداران موسیقی ایرانی خواهد ماند.اوج هنر او همکاری با استاد شجریان بود که موجب خلق آثاری بی نظیر برای موسیقی شد.

چه لحظاتی دلنشینی با شنیدن آثار مشکاتیان داشتم بی اغراق اوج لذتی که از کارهای شجریان برده ام به دلیل آهنگسازی بی بدیل مشکاتیان بود.

سنتور نوازی بی نظیرش در آستان جانان و تصنیف فوق العاده ی شیدایی،مقدمه ی زیبای نوا و بیداد،تکنوازی سر عشق،دستان که سرشار از شور حماسی ست،آلبوم دلنشین دود عود و  قطعه ی رزم مشترک که می گویند شعرش را هم خود او سروده است (همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین رزم مشترک،هرگز جدا جدا درمان نمی شود...)

حال باید فراغش را باور کنیم هر چند که سخت است اما سخت تر و دردناک تر از آن عدم توجه رسانه های حکومتی به مرگ مشکاتیان بود.در حالی که بی بی سی فارسی برنامه ای را به مرگ مشکاتیان اختصاص داد، صدا وسیما فقط به خبر مرگ او اکتفا کرد.اینها که توجهی به هنر ماندگار ایرانی ندارند برایشان جومونگ هنرمند است و سلحشور و ده نمکی...

حسین علیزاده دیشب در تماسی با بی بی سی فارسی ضمن ابراز تاسف از مرگ مشکاتیان،معتقد بود مرگ مشکاتیان عزای عمومی ست و گلایه داشت از شایط بد حاکم بر موسیقی و گفت:"متاسفانه من اکنون باید با بی بی سی صحبت کنم بجای آنکه صدا و سیما به بررسی این موضوع بپردازد"

 

پ ن 1: و این هم متنی از مشکاتیان که قبل از انتخابات ریاست جمهوری و در حمایت از میر حسین موسوی نوشته بود:

 

لینكلن در نظریه دموكراسی میگوید: فرض بر این است كه انسان حیوان ناطق (عاقل و متفكر) است ولی انسان حیوانی عاطفی است و فقط گهگاه عاقل و متفكر است. ما خیال كردیم قدرت در عدد است و گرفتار میان مایگی شده‌ایم. هرچه عده رای دهندگان بیشتر باشد، برگزیده آنها از حیث كیفیت و صفت، عادیتر و معمولیتر خواهد بود.

چون بیشتر مردم (عوام) از بزرگان خود بزرگی و دوراندیشی نمیخواهند، بلكه دهانی گشاد برای پرگویی و نانی بخور و نمیر میخواهند. در فضای كنونی میهنم معتقدم كه یك سری هستند كه به هر حال رای میدهند و جماعتی وجود دارد كه به هر حال رای نمیدهند. روی سخن من با آن عده از مردم است كه دل در گرو دموكراسی دارند و برای آبادی و آزادی دریافته‌اند بیدغدغه نیستند و به صرافت نیز دریافته‌‌اند كه رهایی یك شب اگر هم به دست‌ آید زود از دست خواهد رفت.

البته نه به این كندی كه گاه شگفتم میزند كه ما چگونه از عصر حجر تاكنون به در آمده‌ایم. به گفته خودم در چكامه ققنوس از تك بوته‌های آزادی برای ققنوس آشیانه میسازند و اما آنچه‌هایی كه آنها را از شور و شوق اندكی واپس میزند یكی همین نظارت استصوابی است كه مانع از آن است كه مقوله‌ای به نام شایسته‌سالاری یا فرهیخته‌انگاری به منصه ظهور بنشیند.

امیدمندیم در سال‌های نه چندان دور به این فضیلت برسیم كه چیزی به نام منافع ملی میبایست ارجح و افضل تعلقات و خواسته‌های شخصی مدنظر قرار گیرد. واضح است كه رئیس‌جمهور به عنوان راس قوه مجریه نگاهبان اجرای مفاد قانون اساسی كشور است. متاسفانه قانون اساسی اكنون خود مانعی است برای اجرای برنامه‌های كلان مدیریتی و منافع جمعی و ارتقا و اتصال به حلقه‌های پرش علمی و عملی و تكنولوژی جهانی؛ از این رو انتظار داریم رئیس‌جمهور در وقت مقتضی تقاضای بازنگری به قانون اساسی را از قوه مقننه داشته باشد.

هوش زیادی نمیخواهد كه یك ایرانی عاشق و فرهیخته تفاوت فاحش درایت و كفایت آقای موسوی را با دیگر نامزدهای ریاست جمهوری دریافته باشد. گرچه در زمینه و بدنه مدیریتی، آقای كروبی انتخابی قابل تامل دارد و در بدنه مشاورتی، آقای رضایی كفه اندیشه‌وری را پیشنهاد داده‌اند.

من آرزویم این است كه اگر آقای موسوی (همكارم در دانشكده هنرهای زیبا) بر مسند سیاسی میهنم جای زد، از این دو نكته غافل نماند و نپندارد كه اگر كسی در كمپ رقیب پا زد، فردا در پیكره نوین سیاسی جایی نمیتواند داشته باشد. نكته آخر اینكه دوست‌تر داشتم، خواهر عزیزم خانم رهنورد و بانوی نخست ایران با یك مانتوی سفید، یك روسری سبز و شال انگوری در صحنه آمد و شد با مردم حضور یابد. چون به گفته دانشجویان دانشكده هنرهای زیبا یكی دو بار تصاویری از دیگر نامزدها با خانم‌هایشان در تلویزیون دیده‌اند كه اگر در جای دیگری آنها را ببینند مطلقا نمیشناسند؛ چون به جز یك حجم سیاه چیز دیگری قابل رویت نبوده است.

چگونه در این كشور ایزدی
برومند گردد نهال بدی
به مشت گران یابد از ما جواب
هر آن كس كه خواهد این ملك خراب
چه خوش گفت استاد دانای توس
كه در ملك شعر و ادب كوفت كوس
چو ایران نباشد تن من مباد
چنین دارم از موبد پاك یاد

 

پ ن 2:  من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم:

            ریشه های ما به آب،

            شاخه های ما به آفتاب می رسد

            ما دو باره سبز می شویم

                                                  (قیصر امین پور)

تمام خیابان های منتهی به میدان انقلاب در روز قدس سبز بود و افسوس که هنوز مسئولین کشور نمی خواهند خیل عظیم جمعیت سبزها را ببینند و گویی همچنان خود را به خواب زمستانی زده اند.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:34 توسط هادی مسعودی |

با اين غروب از غم سبز چمن بگو....

 حوادث چند روز اخير ذهن همه ي مان را در گير كرده است.مدتي فضا آرامتر بود و چندان  از بگير و ببندها خبري نبود اما دوباره شروع شد و چه بد هم شروع شد بي انصاف ها در شب قدر به فرزند شهيد بهشتي هم رحم نكردند و در ماه رمضان برنامه هاي مذهبي را لغو كردند. گويي انگار مذهب هم از آنها رخت بر بسته است.از كودكي يادمان مي دادند كه ماه رمضان ماه رحمت و ببخش و مهرباني ست حالا چه شده كه در اين ماه عزيز به نيروهاي انقلابي هم رحم نمي كنند و انقلاب فرزندان خود را مي بلعد؟چه پيشامده كه بدترين تهمت ها را به كروبي يار نزديك امام مي زنند؟

غمگين نباش شيخ و با اين غروب از غم سبز چمن بگو....

روزهاي اول انقلاب تصور مي كردي كه اوضاع اين چنين شود؟ سايت و روزنامه ات را مي بندند، تو را منافق و يار امريكا و استكبار مي نامند فقط به اين دليل كه به نداي سبز مظلومان پاسخ دادي... حالا ديگر حتي دفتر كاري ات هم امنيت ندارد و يار نزديك امام از داشتن دفتر كاري كوچكي محروم است...

شايد در اين چند روز آينده تو را هم بازداشت كنند، مي دانم كه روزهاي سختي را مي گذراني اما

غمگين نباش شيخ و با اين غروب از غم سبز چمن بگو....

مغول ها هم روزي بر اين كشور تاختند و ويراني ببار آوردند اما با تمام قدرت و عظمت شان رفتند و اثري از آنها به جاي نماند.اين روزها هم مي گذرد،بدان كه مردم ايران در آينده از كساني نام خواهند برد كه براي احقاق حقوقشان تلاش كردند و آنجاست كه تو براي مردم اين سرزمين به عنوان نمادي از مقاومت جاودانه خواهي ماند و در مقابل كسي سخن از جباران زمانه نخواهد كرد.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:30 توسط هادی مسعودی |

براي اين روزهاي ابري ميهن3...

زبان آتش

تفنگت را زمين بگذار

كه من بيزارم از ديدار اين خونبار نا هنجار

تفنگ دست تو يعني زبان آتش و آهن

من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن

ندارم جز زبان دل، دلي لبريز مهر تو،

تو اي با دوستي دشمن!

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونريزي ست

زبان قهر چنگيزي ست

بيا ، بنشين ، بگو ، بشنو سخن، شايد

فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد

برادر گر كه مي خواني مرا، بنشين برادر وار

تفنگت را زمين بگذار،

تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو

اين ديو انسان كش برون آيد.

تو از آيين انساني چه مي داني؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا بايد تو بستاني؟

چرا بايد كه با يك لحظه غفلت، اين برادر را

به خاك و خون بغلتاني؟

گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي

و حق با توست،

ولي حق را برادر جان به زور اين زبان نافهم آتشبار

نبايد جست!

اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار

تفنگت را زمين بگذار...

                                                            فريدون مشيري


پ ن:استاد شجريان به زيبا ترين شكل اين شعر رو خونده كه شنيدنش رو به همه توصيه

مي كنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:20 توسط هادی مسعودی |

انقلاب فرهنگي دومي در راه است!!!

نوشتاري از سوسن شريعتي؛زولبيا باميه را فراموش نكن

اصلاً معلوم نیست باید گریست یا خندید؟ اگر راست باشد که تاریخ دو جور تکرار می شود؛ تراژیک یا به شکل کمدی هر دو کار مجاز است. اما وقتی این دو موقعیت درهم می آمیزد شق سومی پیش می‌آید که مارکس حدسش را نمی زد و نامش می شود شق ملال آور تکرار تاریخ. وقتی خنده و گریه درهم می آمیزد، وقتی که هم اشک امانت نمی دهد و هم خنده نفست را بریده. تا به حال ندیده‌یی کسی را که از فرط گریستن می زند زیر خنده، آنقدر می خندد که فقط با یک سیلی می توان او را به حالت عادی برگرداند. وقتی شاهد اشکال دو گانه تاریخی بوده یی، دیگر با شکل ملال آور آن نمی دانی چه کنی الا همین واکنش؛ هیستری، درهم آمیختن خنده و گریه و بعد جیغ و فریاد تا اینکه کسی بیاید و به ضرب سیلی تو را به حالت اولیه برگرداند.

کار دیگری هم می شود؟ تذکر دهی؟ چه تذکری که تا به حال داده نشده باشد. افشا کنی؟ صدایش بر سر هر کوی و برزن است. آگاهی بخشی کنی؟ ای امان از این چاه ویل جهل که هر چه در آن بریزی، گودتر می شود. وقتی فرزند انقلاب و فرزند نظام و فرزند اصلاحات را می بینی که ردیف در کنار هم به جرمی مشترک نشسته اند، سر در گریبان باشند یا نحیف و تکیده یا مضطرب و پریشان یا دست آخر توبه کار، به جز گریستن چه می توانی بکنی؟ وقتی می بینی که هابرماس و ماکس وبر و... با اغتشاشگران پیر و جوان هم پرونده می شوند و الساعه است که به جرم اغتشاش از صحنه دانشگاه ها پاک شوند و به همراه آنها مدرسان، جز خندیدن چه می توانی بکنی؟ وقتی می شنوی که مجرم ردیف اول علوم انسانی و جامعه شناسی است و این اومانیست های مشکوکی که دور از چشم نیروهای امنیتی نرم خزیده‌اند زیر پوست شهر و جامعه و مسوولان ما را 30 سال پس از انقلاب فرهنگی سورپریز کرده‌اند یا اینکه از رادیو می شنوی که دارد از دانشجویان خنگ شهرستانی از همه جا رانده شده و عقده‌یی نسبت به علوم دقیقه صحبت می کند که به همه این دلایل آسیب پذیرند و از سر عقده می ریزند تو خیابان جز قهقهه زدن چه باید کرد؟ وقتی می شنوی و همه مسوولان نظام بر سر آن وفاق دارند که در بازداشتگاه ها جرم های بسیاری اتفاق افتاده و باید خاطیان به سزای اعمال شان برسند و در همین حال همه کسانی که از این جرائم پرده برداشتند نیز باید مجازات شوند دیگر به جز هیستری هیچ راهی نمی ماند.

خنده و گریه را درهم بیامیز و آنقدر جیغ بکش تا یکی سر رسد و تو را برگرداند به حالت اولیه. حالت اولیه؟ حالت اولیه چیست؟ حالت اولیه بدل شدن به موجودی است که زمانی دارد برای گریستن، زمانی برای خندیدن، جدا جدا می خندد و جدا جدا می گرید، موقعیت ها را درهم نمی ریزد و این نامش می شود زندگی. یک سیلی کافی است. یک سیلی ضروری است اگر نه محکوم می شوی به جنون و همه جا در کوی و برزن همگی به یکدیگر نشانت می دهند، آدمی که همین جور سرگردان با خودش می خندد و با خودش می گرید و جیغ می زند و... اما اگر آن سیلی را کسی نبود که بزند، خودت بزن تا هوشیاری. مبادا قاطی کنی.

اگر دیوانه شدی هیچ کس به کمکت نخواهد آمد. این را از روی تجربه می گویم. خودت، خودت را درمان کن. رنج هایت را به رو نیاور. مبادا، مبادا خوف کنی. مبادا بگذاری غم بیاید و همه طاق های زندگی ات را بگیرد. نگذار بشود هم خانه تو و همزاد تو و... مبادا بشوی مثل ما قدیمی ترها؛ سوگوار همیشگی مرده هایی بی کفن و دفن. مرده ها نمی گذارند زنده ها زندگی کنند. هر نسلی، هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و سوگ‌های خودش را. مرده هایی بی کفن و دفن که در میان ما می چرخند و از ما می خواهند فراموش شان نکنیم. مرده های جنگ در برابر مرده های شهر. مرده های... حالا معلوم می شود چطور نوستالژی دست از سر این ملت بر نمی دارد. نه. چطور است که این ملت همیشه سوگوار موفق نمی‌شود دست از سر مرده هایش بردارد. دست از سر خاطراتش. هیچ وقت فرصت پیدا نمی‌کند مرده هایش را به خاک بسپارد. تا می آید سوگ را به کناری بگذارد، کینه ها را فراموش کند، باز مرده هایی جدید و کینه هایی تازه. هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و تا می آید فراموش کند و راه جدیدی را پی گیرد باز زخمی جدید و خونی که مابین قرار می گیرد. نه می تواند ببخشد نه می تواند فراموش کند. تو اما به مرده هایت اگر می خواهی وفادار باشی به آیین آنها که پر از ترانه و ترنم و غزل بود وفادار باش. بر سر مزارشان اگر می روی ترانه و ترنم و غزل را از یاد مبر. بزرگ ترها اشتباه شان را تکرار کردند.

جامعه‌یی را که می رفت فراموش کند یا به رو نیاورد از نیمه راه برگرداندند. تو را نیز سوگوار کردند. همین تویی را که تازه داشت یاد می گرفت زندان ها را موزه کند و یک روز در هفته را به توریسم در زندان ها اختصاص دهد. تو اشتباه نکن وگرنه باز جدال اشباح نخواهد گذاشت زندگی ادامه یابد و امکان معاشرت را از ما خواهند گرفت. هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و خواهان احقاق حقوق آنها خواهد شد.

جامعه‌یی با ایمان های موازی و رنج های موازی و در نتیجه خواهان انتقام. دوباره چقدر زمان لازم خواهد بود تا فراموشی بیاید. اما یادت نرود، زندگی مگر نه اینکه ادامه دارد. چند لحظه یی زندگی متوقف شد؟ دستور ایست دادی؟ زندگی را ایستاندی... زندگی را باید هر از چندی ایستاند تا از چگونگی اش پرسیده شود، از آدم ها و نسبت ها. اما مبادا این ایست ناگهانی عادت ثانوی ات شود. حتی اگر لازم باشد ادا درآوری. ادا درآور تا نشان دهی که زندگی ادامه دارد، کافی است به رو نیاوری. خودت را بزن به نشنیدن. برو جلسات نقد و بررسی ادبیات. جلسات شهر کتاب درباره این یا آن فیلسوف... از سر کوچه فیلم هایی که هرگز ندیدی بگیر و نگاه کن. نشد سری بزن به کانال های تلویزیون ویژه ماه مبارک رمضان. ببین چه زیبا در ستایش قدس و رحمت می گویند. گوش کن، حال کن... برو افطاری. هر کی دعوتت کرد برو. دعوتت هم که نکردند از سر کوچه اش رشته داغ با سیر بخر و بخور. زولبیا بامیه. مطمئن باش حالت بهتر می شود.

اصلاً بشین پای بحث های فلسفی در صدا و سیما اگر اهل فلسفه یی یا کلاس های مولوی شناسی اگر با ادبیات عرفانی حال می کنی یا نقد فیلم شبکه چهار... اصلاً دو قدم مانده به صبح را گوش کن. همه اش خوبه. فقط کافی است 30/8 را نبینی. هر وقت زمان خبر شد کانال را عوض کن. خبر را رها کن، نظر را بچسب. کمی صبر کنی باز تلویزیون جلسات بحث و نقد اندیشه های همین متفکرانی که پیگرد قضایی می شوند را در شهر کتاب پخش خواهد کرد. نگران نباش. بعدتر ها یادشان خواهد افتاد که هابرماس، منتقد لیبرال دموکراسی است و با لائیسیته مدل فرانسوی مشکل دارد. با عقلانیت ابزاری هم همین طور و بعید نیست سری از سرها درآورد. بعدترها باز یادشان خواهد آمد که می شود به هر ترتیبی شده به کمک ماکس وبر زیر آب مارکس را زد. یادشان خواهد آمد که مارکس و هابرماس و بسیاری چون او را می شود برای از خانه راندن لیبرال ها وارد میدان ساخت. آن موقع تو دیگر لازم نیست از اینکه دانشجوی علوم انسانی هستی خجالت بکشی، آن موقع هیچ کس به تو به عنوان عنصری مشکوک و عقده یی و عقب مانده ذهنی نگاه نخواهد کرد، تو را مجرم نخواهد خواند فقط به این دلیل که کتاب هایی را خوانده یی که وزارت ارشاد مجوزش را صادر کرده... تا آن موقع بزرگ تر شده یی، بالغ تر شده اند، پیرتر شده ایم... تا آن موقع فقط مراقب باش روانی نشوی. بگذار زمان بگذرد. ای کاش زمان بگذرد. آیا زمان، زمان ما می گذرد؟

                                                                               روزنامه اعتماد 7/6/88

پ ن1: وقتي در دادگاه رسيدگي به اتهامات حوادث بعد از انتخابات، علوم انساني و جامعه شناسي محكوم مي شود و در كيفرخواست مطرح ميكنند كه هابرماس و ماكس وبر در ايجاد اغتشاشات اخير نقش دارند و جرم بخي از متهمين اين بود كه به كتابهاي جامعه شناسي غربي دسترسي داشتند، به نظر مي رسد انقلاب فرهنگي دومي در راه است.انقلابي كه به مرور زمان سعي در نابودي جامعه شناسي خواهد داشت...

پ ن2: چقدر ديدن چهره ي بهزاد نبوي در بيدادگاه هايي كه تا كنون برگزار شده سخت و دردناكه.... 

پ ن3:دكتر محمد رضا شفيعي كدكني هم از ايران رفت به اين دليل كه ديگر طاقت خيلي از چيزها را نداشت.خبري تلخ براي جامعه ي ادبي ايران...

«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»



+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:21 توسط هادی مسعودی |

وزیران گردشی!!!

يك نوع بازي براي كودكان وجود دارد به اين ترتيب كه بچه ها با صداي موزيك دور صندلي هايي كه تعدادشان يكي كمتر از تعداد آنهاست حركت مي كنند و وقتي موزيك قطع مي شود روي يكي از صندلي ها مي نشينند و فردي هم كه سرپا مانده باشد از مسابقه حذف مي شود.فرقي نمي كند كه بچه ها در كدام صندلي بنشينند مهم اين است كه هر طور شده روي يك صندلي قرار بگيرند تا از دور مسابقه حذف نشوند.

حالا حكايت سلطان محود كودتا چي با كابينه و مديران دولت دهم،چندان بي شباهت با بازي ذكر شده نيست!!!

فرقي نمي كند كه علي آبادي كجا باشد مهم حضور اوست كه بايد باشد حالا تفاوتي ندارد به عنوان رئيس سازمان تربيت بدني خدمت كند يا وزير نيرو!!! هر چه فكر كردم تا ارتباطي بين سازمان تربيت بدني و وزارت نيرو پيدا كنم متوجه نشدم فقط به ذهنم رسيد كه چون علي آبادي در سازمان تربيت بدني بوده و اتفاقا آدم قوي هيكل و نيرو مندي هم هست حتما از عهده ي اداره ي وزارت نيرو نيز برخواهد آمد!!!

يا همين طور وزير پيشنهادي احمدي نژاد براي وزارت كشور يعني مصطفي نجار كه در دولت نهم وزير دفاع بوده است.باز هم اينجا هيچ گونه ارتباطي بين وزارت دفاع و كشور ديده نمي شود.فقط تاسف انسان را از اين بابت كه وزارت كشور قرار است به دست يك نظامي اداره شود بر مي انگيزد.

و نمونه ي ديگر مهرداد بذر پاش، كه از مدير عاملي سايپا به سازمان ملي جوانان نقل مكان كرده است!!!اينجا هم هيچ گونه ارتباطي وجود ندارد البته شايد رئيس جمهور نا مشروع كشور اعتقاد داشته باشند كه چون بذرپاش جوان است و مثل لنكراني هلو و خوردني،حتما مي تواند سازمان ملي جوانان را اداره كند!!!

پ ن:به نظرمي رسد كابينه احمدي نژاد ضعيف ترين كابينه ي بعد از انقلاب باشد كابينه اي كه به جز وزير پيشنهادي براي وزارت بهداشت هيچ رنگ و بويي از تخصص،تجربه و سابقه ي اجرايي در آن ديده نمي شود و از همه بدتر محرابيان وزير صنايع و معادن كه با وجود آنكه در دادگاه به علت تخلف در ثبت اختراع به نام خود،محكوم شده است فقط به اين دليل كه از دوستان نزديك رئيس جمهور مي باشد ماندني شده است.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:24 توسط هادی مسعودی |