تبليغاتX
زلف1







زلف1

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار .... و گرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

به یاد پری خالجان


زنده وار

 

 چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

 که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

                                                        (هوشنگ ابتهاج)



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 12:11 توسط زلف1 |

بهاران خجسته باد...

زمستان رو به اتمام است و بهار در راه…

سال 88 واپسین روزهایش را سپری می کند. سالی عجیب و پر حادثه.سالی که در عرصه ی سیاسی و اجنماعی تحت تاثیر انتخابات و حوادث بعد از آن قرار گرفت و  در زمینه ی شخصی متفاوت تر از سالهای قبل بود.سالی که لحظه های خوشی و ناخوشی بسیار داشت.

هرچند که اواخر امسال بسیار سخت سپری شد،اما خوشبختانه امید به فرداهای بهتر تحمل مشکلات را آسان نمود.

امیدوارم سال پیش رو برای تمامی ایرانیان پر خیرو برکت باشد

به امید فرداهای بهتر...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 0:10 توسط زلف1 |

خوشحالم که تموم شدن این روزهای سخت...

تو دبیرستان معلمی داشتیم که می گفت سخت ترین کار دنیا درس خوندنه…اون وقتا این حرف رو جدی نمی گرفتم چون که بیشتر ما تو دوران تحصیلی مون شب امتحانی بودیم و هر طور شده سعی می کردیم از سد امتحانات با موفقیت عبور کنیم.این کار هر چند خیلی هم آسون نبود اما سختیش یکی دو هفته بیشتر نبود واسه همین نمیشد اسمش رو سخت ترین کار دنیا گذاشت…

تو دانشگاه هم تقریبا وضع به همون منوال بود یعنی میشد شب امتحان با هرمشقتی که شده درس ها رو پاس کرد اما هر چقدر که به ترم های آخر دانشگاه نزدیک می شی،میبینی که درس خوندن فقط به نمره نیست و برای با سواد شدن فقط و فقط باید خوند و کار پژوهشی و علمی انجام داد.اون وقته که ترجیح میدی با استادی درس داشته باشی که بار علمیت رو بالا ببره... اینجا دیگه نمره اهمیتی نداره.وقتی با استادی مثل پیران کلاس داشته باشی متوجه میشی که چقدر بی سوادی و چقدر بار علمیت کمه...

وقتی برای آزمون کارشناسی ارشد واسه دو ماه خونه نشین میشی و صبح تا شب می خونی و تازه هر چقدر هم که می خونی باز میبینی که خیلی عقبی و کلی از منایع دیگه هستن که جا واسه خوندنشون داشتی...دیگه باورت میشه که انگار آره، سخت ترین کار دنیا درس خوندنه....

...حالا دیگه خوشحالی که تموم شدن این روزهای سخت، روزهایی که حسرت به دل بودی واسه پنج دقیقه با خیال راحت یه آهنگ از شجریان گوش بدی و وبلاگت رو آپ کنی...و از همه بدتر این که نمیتونستی کسی که دوستش داری رو ببینی.

خوشحالم که تموم شدن این روزهای سخت...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 1:55 توسط زلف1 |

چه خوش است روز میلاد تو...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

برای حضور پاکت که این روز رو واسم به یکی از زیباترین روزهای زندگیم تبدیل کرده.

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 10:57 توسط زلف1 |

خواب پریشان

باران گرفت وگریه ی پنهان ما ندید

خوابید شهر وخواب پریشان ما ندید

 

تاوان بی نزاکتی از عاشقان گرفت

آن کور دل که چاک گریبان ما ندید

 

ما خود دریده ایم قبا را مگر کسی

در روز مرگ پیکر عریان ما ندید

 

بر ایل ما چه رفت که دلتنگ ما نشد

در عکس ما چه دید که در جان ما ندید

 

مست است آنکه یاد حریفان ما نکرد

خواب است آنکه خون شهیدان ما ندید

 

دلتنگم از کسی که مزامیر سبز را

در عقل سرخ سید خندان ما ندید

                                            عبدالجبار كاكايي

اين شعر رو درست چند دقيقه قبل از اين كه وبم رو آپ كنم ديدم و بايد بگم كه اين بار كاملا اتفاقي آپ كردم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:4 توسط زلف1 |

دست هاي كوچك دعا

چندي قبل مطلبي در روزنامه ي اعتماد خوندم كه به نظرم خيلي جالب بود.

سه سال است که جشنواره اي در تبريز برگزار مي شود با عنوان «دست هاي كوچك دعا» كه طي آن دعاهاي بچه هاي دنيا را جمع آوري و برگزيدگان را به تبريز دعوت مي کنند و به آنها جايزه مي دهند.اين دعاها به تازگي به صورت كتابي منتشر شده است.

برخي از اين دعاها كه بيانگر روح لطيف و پاك كودكان و نشاندهنده ي آن است كه سقف آرزوها و دوست داشتني هاي دنياي آنها چقدر با ما فاصله دارد را اينجا بخوانيد:

خداي مهربانم، من در سال جديد از شما مي خواهم اگر در شهر ما سيل آمد فوراً من را به ماهي تبديل کني، (نسيم حبيبي/ 7 ساله) آرزوي من اين است که اي کاش مامان و بابام عيدي من را از من نگيرند. آنها هر سال عيدي هايي را که من جمع مي کنم از من مي گيرند و به بچه آنهايي مي دهند که به من عيدي مي دهند. (سحر آذريان/ 9ساله) بسم الله الرحمن الرحيم، خدايا از تو مي خواهم برادرم به سربازي برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراري است. مادرم هي غصه مي خورد و مي گويد کي کارت پايان خدمت مي گيري؟ (حسن ترک/ 8ساله) اي خدا، کاش همه مادرها مثل قديم خودشان نان بپزند که من مجبور نباشم در صف نان بايستم. (شاهين روحي/ 11ساله) خدا جون، تو که اينقدر بزرگ هستي چطوري مياي خونه ما؟ دعا مي کنم در سال جديد به اين سوالم جواب بدي. (پيمان زارعي/ 10ساله) خدايا، در اين لحظه زيبا و عزيز از تو مي خواهم به پدر و مادر همه بچه هاي تالاسمي پول عطا کني تا همه ما بتوانيم داروي «اکس جيد» را بخريم و از درد و عذاب سوزن در شب ها رها شويم و در خواب شبانه مان مانند بچه هاي سالم پروانه بگيريم و از کابوس سوزن رها شويم. (مهسا فرجي/ 11ساله) دلم مي خواهد حتي اگر شوهر کنم خمير دندان ژله يي بزنم. (روشنک روزبهاني/ 8ساله) خدايا، دست شما درد نکند. ما شما را خيلي دوست داريم. (مينا اميري/ 8ساله) خدايا، تمام بچه هاي کلاس مان زن داداش دارند، از تو مي خواهم مرا زن داداش دار کني. (زهرا فراهاني/ 11 ساله) اي خداي مهربان، من رستم دستان را خيلي دوست دارم. از تو خواهش مي کنم کاري کني که شبي او را در خواب ببينم. (شايان نوري/ 9ساله) خدايا، دعا مي کنم در دنيا يک جاروبرقي بزرگ اختراع شود تا ديگر رفتگران خسته نشوند. (فاطمه يارمحمدي/ 11 ساله) خداي عزيزم، سلام. من پارسال با دوستم در خونه ها را مي زديم و فرار مي کرديم. خدايا منو ببخش و به خاطر اين کار منو به جهنم نبر چون من امسال ديگه اين کار رو نمي کنم. (دلنيا عبدي پور/ 10 ساله) آرزو دارم به جاي اينکه من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم مي فهميدند مدرسه رفتن چقدر سخت است و اينقدر ايراد نمي گرفتند. (هديه مصدري/ 12 ساله) خدايا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هرچه برويم، نرسيم. خدايا، مي خورم بزرگ نميشم. کمکم کن تا خيلي خيلي بزرگ شوم. (محمدحسين اوستادي/ 7 ساله) خداي قشنگ سلام، خدايا چرا حيوانات درس نمي خوانند اما ما بايد هر روز درس بخوانيم؟ در سال جديد دعا مي کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنيم. (نيشتمان وازه/ 10 ساله) اگر دل درد گرفتيم نسل دکترها که آمپول مي زنند، منقرض شود تا هيچ دکتري نتواند به من آمپول بزند. (عاطفه صفري/ 11 ساله) خداي مهربان، من يک جفت کفش مي خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند، مرسي خدايا. (رويا ميرزاده/ 7 ساله)


پ ن:در اين چند ماه اخير انگار عادت كرده ايم كه خبر مرگ بزرگان عرصه ي هنر را بشنويم.پس از مرگ پرويز مشكاتيان،ديروز فرامرز پايور برجسته ترين و صاحب سبك ترين نوازنده ي سنتور و يكي از بازماندگان نسل قديم موسيقي اصيل ايراني دار فاني را وداع گفت تا مرگ مضراب ها فرا رسد.پايور در عرصه ي آموزش سنتور نيز كتابي جامع و كامل داشت كه من هم مدتي با تمرين هاي كتابش به يادگيري سنتور پرداختم.

روحش شاد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:55 توسط زلف1 |

...

  راهي و اهي

 (براي محمد رضا لطفي)

 پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم

 كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم

 ره مگردان و نگه دار همين پرده راست

 تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم

 صبر كن اي دل غمديده كه چون پير حزين

 عاقبت مژده نصرت رسد از پيرهنم

 چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي

 من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم

 همه مرغان هم آواز پراكنده شدند

 آه از اين باد بلا خيز كه زد در چمنم

 شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت

 كي بود باز كه شوري به جهان در فكنم

 ني جدا زان لب و دندان جه نوايي دارد؟

 من ز بي همنفسي ناله به دل مي شكنم

 بي تو آري غزل سايه ندارد لطفي

 باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم

                                                      (هوشنگ ابتهاج)


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:57 توسط زلف1 |

...

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابي ست هوا؟

يا گرفته است هنوز؟

من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است

آفتابي به سرم نيست

از بهاران خبرم نيست

آنچه مي بينم ديوار است

آه اين سخت سياه

آن چنان نزديك است

كه چو بر مي كشم از سينه نفس

نفسم را بر مي گرداند

ره چنان بسته كه پرواز نگه

در همين يك قدمي مي ماند

كورسويي ز چراغي رنجور

قصه پرداز شب ظلماني ست

نفسم مي گيرد

كه هوا هم اينجا زنداني ست

هر چه با من اينجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابي هرگز

گوشه چشمي هم

بر فراموشي اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه ي خاموش فراموش شده

كز دم سردش هر شمعي خاموش شده

ياد رنگيني در خاطر من

گريه مي انگيزد

ازغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد مي گريد

چون دل من كه چنين خون آلود

هر دم از ديده فرو ميريزد

ارغوان

اين چه رازي است كه هر بار بهار

با عزاي دل ما مي آيد؟

كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

وين چنين بر جگر سوختگان

داغ بر داغ مي افزايد؟

ارغوان پنجه خونين زمين

دامن صبح بگير

وز سواران خرامنده خورشيد بپرس

كي بر اين درد غم مي گذرند؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان كه كبوترها

بر لب پنجره ي باز سحر غلغله مي آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگير

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب كه هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بيرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خونبار مني

ياد رنگين رفيقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

                                                          ه.الف.سايه


اين اثر زيبا رو سالها قبل هوشنگ ابتهاج با محمد رضا لطفي اجرا كردند.ابتهاج شعر مي خوند و لطفي هنر مندانه تار مي زد.



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:45 توسط زلف1 |

این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم کسی در باد فریاد می زند...

روزی که امتحانام تموم شد برای چند دقیقه تو محیط دانشکده قدم زدم. تمام خاطرات این چهار سال تو ذهنم مرور می شد.چه زود گذشت!!!

باورم نمیشه که فارغ التحصیل شدم انگار همین دیروز بود که برای ثبت نام به دانشکده رفتم اما حالا باید باور کنم که این دوره ی دانشجویی تموم شده...

دانشکدمون رو دوست داشتم هر چند که محیط کوچکی داشت و ساختمان قدیمیش به هر چیزی شبیه بود به جز دانشکده اما همین کوچک بودنش باعث صمیمیت بیشتر بچه ها میشد.اصلا لذتش به همین بود که وقتی کلاس درس تموم میشد با دوستان تو حیاط دانشکده بودیم و چایی می خوردیم و کلی حرف می زدیم و چرت و پرت می گفتیم مخصوصا اگه ابی دهقان هم بین ما بود که دیگه خیلی حال می کردیم.

وای چقدر دلم برای چایی دانشکده تنگ میشه...طعم خاصی نداشت اما نوشیدن یه لیوان چایی تو فضای دانشکده از خوردن هر چیزی لذت بخشتر بود.

در این دوره تجربه های زیادی کسب کردم و خیلی چیزها از دوستام یاد گرفتم اینکه باید برای مقابله با سختی ها و معضلات زندگی مصمم و پر تلاش بود و از مشکلات نترسید...

سه سال اول دانشکده خوب بود اما با وجود دوستان زیاد احساس تنهایی می کردم تا این سال آخری که با هم آشنا شدیم و باعث شد بهترین روزهای دانشجوییم شکل بگیره...

یادته اولین بار کجا با هم صحبت کردیم؟ نزدیک کمدم که حالا دیگه شده کمد تو...

بعضی جاها واسمون تبدیل به خاطراتی شده که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه مثل رودخونه ای که واسمون از هزار تا دریا قشنگ تر و خروشان تره...

خیلی دلم برای این روزهای خوب دانشکده تنگ میشه اما خوشحالم که تو هستی و بودنت بهترین ارمغان این بازه ی زمانیه...

پ ن1:این سالها که سپری شده است، وقتی به پشت سر نگاه می کنم، کدام علامت، کدام روز، کدام فرد، کدام خاطره مثل ستاره می درخشد و یا حتی مثل درد عمیقی شعله می کشد؛ و از سوی دیگر، به سوی کدام آینده می روم؟ زندگی چیست؟ زندگی تکه ای از مرگ است که باقی مانده، یا مرگ تکه ای از زندگی است که بر خاک افتاده و مثل ماهی زنده پرپر می زند؟ انسان به دنیا می آید تا در برابر "نمی توانم ها" تحقیر شود، یا با می توانم ها اوج بگیرد و پرواز کند؟ وقتی به نقطه ای می رسد که آنچه می خواهد نمی بیند و آنچه می بیند، نمی خواهد، زندگی می کند یا مردگی؟ چگونه می شود تکه ای از مرگ را به تکه ای از زندگی تبدیل کرد؟

برگرفته از رمان برف عطاالله مهاجرانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 14:9 توسط زلف1 |

خداحافظ رفیق...

از همون سالی که وارد دانشکده شدم با هم آشنا شدیم اولین بار در جلسه شب شعر دیدمت اوایل فقط یه سلام و علیک معمولی باهم داشتیم اما بعد از گذشت مدت کوتاهی حسابی با هم صمیمی شدیم و هر روز بر عمق رابطه مون افزوده شد تا حالا که از رفتنت دلتنگ میشم...

مهدی جلیلی میبینی چه زود می گذره؟ انگار همین دیروز بود که با هم آشنا شدیم چه خاطرات مشترکی که با هم داشتیم.چه تجربه هایی زیادی که با هم کسب کردیم،چه جاهایی که با هم رفتیم...

حتی اتوبوس های سه راه ضرابخونه به چیتگر هم واسه ما خاطره انگیز بود.یادته تو ماه رمضون که بعد از افطار به سمت کرج می رفتیم اون قدر خیابون ها خلوت می شد که نمی دونستیم آهنگی که گوش می دادیم طولانی بود یا مسیر...

یا اون سری که با راننده اتوبوس حرفمون شد و بهش گفتی:حواست باشه تو راه هم با مسافرا بد صحبت کردی!!!!

روز انتخابات انجمن اسلامی هم جالب بود کتک خوردی و بیهوش شدی و من شب پیشت موندم تا یه موقع حالت بد نشه.

آخرین روزهای سال 85 بود که با هم رفتیم تا دوربین عکاسی بگیری.یادته باورت نمی شد که 400 هزار تومان به دوربین پول داده باشی بعد اومدیم دانشکده،دیر وقت بود و هیچکس نبود از فضای خالی دانشکده عکس گرفتی شاید اون روزها باورمون نمی شد که این قدر زود دوران دانشجویی مون تموم بشه...

حالا تبدیل به یه عکاس حرفه ای شدی.دو ماه قبل نمایشگاه عکست رو تو دانشکده دیدم که نوید بخش آینده ای درخشان واست داشت.همین طور یه روزنامه نگار حرفه ای و شاعری با ذوق...

تو این سالها خیلی چیزها ازت یاد گرفتم از تجربه ی روزنامه نگاری گرفته تا درس زندگی.مهدی جان تو برام نماد یک انسان خود ساخته بودی که به تنهایی با تمام مشکلات مبارزه می کردی.هر چند که ازم کوچکتر بودی اما اون قدر پخته و با تجربه عمل می کردی که احساس می کردم برادر بزرگتر منی.

چه زود دیر شد...

این سالها گذشت تا دیروز برای ادامه ی تحصیل به هند رفتی.امیدوارم هر جا که هستی سالم و سربلند و سبز باشی و بدون که ما اینجا به یادت هستیم و منتظریم تا روزی برگردی تا دوباره با هم باشیم...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:35 توسط زلف1 |