تشنه ی خون زمین است فلک.....
دو روز بعد شنیدم که خشم طبیعت و زلزلۀ بم ایرج بسطامی عزیز رو هم از ما گرفت.شنیدن این خبر جگرم رو آتش زد و از آنجایی که ما مرده پرستیم تازه متوجه شدیم که چه خوانندۀ بزرگی رو از دست دادیم ایرج بسطامی مظلومانه مرد.
بسطامی چند تا تصنیف داره که هر وقت گوش می دم اشکم رو در میاره یه حس عجیب و پر از غم تو این کارهاش وجود داره واسه همین که میگم انگار از سرنوشت تلخ خود خبر داشت.
و نمونه ای از اشعاری که با آواز بسطامی جاودانه شد:
گلپونه ها با شعری از هما میر افشار
گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد....
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد....
من ماندم تنهای تنها
من ماندم تنها میان سیل غمها حبیبم....سیل غمها
گلپونه ها نا مهربانی آتشم زد....
گلپونه ها بی هم زبانی آتشم زد....
و تصنیف حریر مهتاب که خیلی دوسش دارم:
دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی
.....
در بهاری که بی تو خزان شد
باورم شد دگر نیستی تو
خود نگفتی که من هم بدانم کیستی تو
و تصنیف خزان آرزو:
درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز آهنگ سفر می کردی....
.....
تو رفتی و دلم غمین شد....
جهان چه شادی آفرین بود
به چشم من غم آخرین شد
از آن شبی که بر نگشتی.....
در اون روزهای تلخ اجرای کنسرت خلیفۀ آواز ایران برای کمک به مردم بم باعث دلگرمی همه شد.استاد شجریان بعد از سالها در ایران کنسرت اجرا کرد و تمامی درآمد حاصله از این عمل خیر خواهانه رو برای کمک به بازسازی بم اختصاص داد.
در این کنسرت اجرای قطعه ای با شعری از هوشنگ ابتهاج فوق العاده زیبا بود:
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا عکس دل ماست در آیینۀ جان تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک وین مه نو کهنه داسیست که بس کشته درود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق بدست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

