تبليغاتX
زلف







زلف

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار .... و گرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

براي اين روزهاي ابري ميهن 2...

  راهي و اهي

 (براي محمد رضا لطفي)

 پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم

 كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم

 ره مگردان و نگه دار همين پرده راست

 تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم

 صبر كن اي دل غمديده كه چون پير حزين

 عاقبت مژده نصرت رسد از پيرهنم

 چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي

 من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم

 همه مرغان هم آواز پراكنده شدند

 آه از اين باد بلا خيز كه زد در چمنم

 شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت

 كي بود باز كه شوري به جهان در فكنم

 ني جدا زان لب و دندان جه نوايي دارد؟

 من ز بي همنفسي ناله به دل مي شكنم

 بي تو آري غزل سايه ندارد لطفي

 باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم

                                                      (هوشنگ ابتهاج)

اين غزل رو ابتهاج براي محمد رضا لطفي سروده اما بي شباهت با دل غم زده ي اين روزهاي مردم وطن نيست.


پ ن: اين روزها تنها دلخوشي مون تو مطبوعات روزنامه اعتماد ملي بود كه اون رو هم بستند.ياد صحبت هاي احمدي نژاد در مناظرات مي افتم كه مي گفت: "در دولت من آزادي بيان وجود داره و ما هيچ روزنامه اي رو نمي بنديم"

اعتماد ملي،كلمه سبز،انديشه نو، صداي عدالت،ياس نو، كارگزاران،آينده،شرق، هم ميهن و هفته نامه شهروند امروز اين ها فقط بخشي از روزنامه هايي هستند كه در دولت احمدي نژاد  توقيف شدند.

شايد بهتر باشه تا دولت مردان روزنامه هاي اعتماد،آفتاب يزد،خبر و حيات نو رو هم ببندند تا جامعه كاملا تك صدا بشه. حتي ميشه پيشنهاد داد كه هزينه ي كاغذ روزنامه هاي اصلاح طلب رو هم در اختيار روزنامه هاي كيهان،وطن امروز،جوان و رسالت قرار بدند تا اين روزنامه هاي وزين در جهت ارتقاي هر چه بهتر آگاهي مردم قدم بردارند تا شايد ما هم اصلاح بشيم و به راه راست برگرديم.

ميگن اعتماد ملي شاكي داشته، واسه همين توقيف شده .حالا سوال اينجاست كه چرا كسي به شكايت هاي روزنامه كيهان رسيدگي نمي كنه؟مگه غير از اين كه آقاي شريعتمداري هتاكي و پرده دري روبه اوج خودش رسونده و در كمال وقاحت كاريكاتور استاد شجريان رو مي كشه.چرا كسي جلوي اين فتنه رو نمي گيره...

كاش يه مقداري انصاف داشتيم....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:57 توسط هادی مسعودی |

براي اين روزهاي ابري ميهن...

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابي ست هوا؟

يا گرفته است هنوز؟

من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است

آفتابي به سرم نيست

از بهاران خبرم نيست

آنچه مي بينم ديوار است

آه اين سخت سياه

آن چنان نزديك است

كه چو بر مي كشم از سينه نفس

نفسم را بر مي گرداند

ره چنان بسته كه پرواز نگه

در همين يك قدمي مي ماند

كورسويي ز چراغي رنجور

قصه پرداز شب ظلماني ست

نفسم مي گيرد

كه هوا هم اينجا زنداني ست

هر چه با من اينجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابي هرگز

گوشه چشمي هم

بر فراموشي اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه ي خاموش فراموش شده

كز دم سردش هر شمعي خاموش شده

ياد رنگيني در خاطر من

گريه مي انگيزد

ازغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد مي گريد

چون دل من كه چنين خون آلود

هر دم از ديده فرو ميريزد

ارغوان

اين چه رازي است كه هر بار بهار

با عزاي دل ما مي آيد؟

كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

وين چنين بر جگر سوختگان

داغ بر داغ مي افزايد؟

ارغوان پنجه خونين زمين

دامن صبح بگير

وز سواران خرامنده خورشيد بپرس

كي بر اين درد غم مي گذرند؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان كه كبوترها

بر لب پنجره ي باز سحر غلغله مي آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگير

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب كه هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بيرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خونبار مني

ياد رنگين رفيقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

                                                          ه.الف.سايه


اين اثر زيبا رو سالها قبل هوشنگ ابتهاج با محمد رضا لطفي اجرا كردند.ابتهاج شعر مي خوند و لطفي هنر مندانه تار مي زد.كاري كه اين روزها شنيدنش حال و هواي خاصي داره...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:45 توسط هادی مسعودی |

اعتراف

مي خوام اينجا اعتراف كنم كه مطلب پست قبليم چندان خوب نبوده و انتقادات دوستان رو مي پذيرم به گفته ي عليرضا صادقي قضاوت گري و نگاه ارزشي ، بدترين نوع برخورد در تحليل مسائل اجتماعي است.و من كه جامعه شناسي خوندم نبايد در تحليل مسائل اجتماعي ارزشي برخورد كنم.خواستم اون پست رو حذف كنم اما ترجيح ميدم اون مطلب بمونه تا بتونم هميشه به عنوان يك تجربه بهش نگاه كنم.ديگه نمي خوام از تنفر بنويسم در عوض دلم مي خواد از شخصيت هايي كه دوستشون دارم نام ببرم اون هم نه با نگاهي كه بخوام كاملا خوش بينانه  كسي رو تمجيد و تحسين كنم...

همين...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:5 توسط هادی مسعودی |

بازی منفورها و محبوب ها

مدتیه فكري به ذهنم رسيده مي خوام يه فهرست تهيه كنم از كساني كه دوستشون دارم و اونهايي كه ازشون متنفرم.شايد عجيب به نظر برسه اما به نظرم تهيه اين ليست مي تونه جالب باشه...

البته بايد بگم كه اين ليست چهره هاي سياسي، فرهنگي، ادبي، هنري، اجتماعي و ورزشي رو در بر مي گيره و شامل دوستان شخصی من نیست.

از تمامي دوستانم مي خوام كه اگه مي تونن يه ليستي شبیه كار من تهيه كنن.به نظرم اين كار مي تونه جذابيت هاي زيادي داشته باشه.یعنی تا حدودي سو گيري و جهت گيري ما رو در زمينه ي گرايشات سياسي، فرهنگي، ادبي،هنري و خيلي زمينه هاي ديگه مشخص می كنه.

البته بايد به این نکته اشاره کنم که قرار گرفتن برخی از اسامی در این لیست بی تاثیر از شرایط کنونی کشور نیست.

اول ليست آدهايي رو مي نويسم كه ازشون متنفرم:

سيروس مقدم كارگردان تلويزيون (يكي از منفورترين شخصيت ها واسه منه، به نظرم ضربه اي كه اين آدم به فرهنگ و هنر كشور و پايين آورن سطح توقع بينندگان مي زنه جبران ناپذيره)

(اينجا مجالش نيست كه دلايل اين تنفر رو بيان كنم اما تو آرشيو مطالبم در مورد اين نا هنرمند نوشتم.)

كامران نجف زاده (گزارشگري كه رو اعصاب و روان آدم راه ميره)

محمود احمدي ن‍ژاد (که اونقدر سوتی داده که دلیلی برای توضیح بیشتر نمی بینم)

حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه ی مزخرف کیهان

مسعود ده نمكي ،سید احمد خاتمی (خطیب نماز جمعه تهران) ، غلام حسین الهام (ابوالمشاغل دولت نهم) ، فاطمه رجبی (همسر ابوالمشاغل)، علی آبادی (رییس سازمان تربیت بدنی که ورزش ایران رو نابود کرد) ، اسفندیار رحیم مشایی (اسفندیار دولت نهم) ،مجتبی ثمره هاشمی، صفار هرندی (وزیر فرهنگ و ارشاد که تو دوران وزارتش فرهنگ رو کنار گذاشت و فقط به بخش ارشاد پرداخت)، حسین رضا زاده (قهرمانی که هیچوقت پهلوان نشد) ،فرج الله سلحشور،جواد شمقدری،جمال شورجه،علی کفاشیان (رییس فدراسیون فوتبال که در مدت ریاستش ناظر عملکرد علی آبادی بود و از خود اختیاری نداشت)،محمد یزدی،محمد تقی مصباح یزدی،حمید رسایی (نماینده مجلس)، غلامعلی حداد ناعادل و عزت الله ضرغامی (رییس رسانه میلی)

این شخصیت ها هم به دلیل حضور در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری واسم آدمهای منفوری شدند: احمد نجفی،مجید مظفری،محمد رضا شریفی نیا،جهانگیر الماسی،افشین قطبی،محمد مایلی کهن...

حالا لیست اونهایی رو که دوستشون دارم و بهشون علاقمندم:

میر حسین موسوی ( شخصی که به نمادی از مقاومت تبدیل شد و نشون داد که چه انسان شریفیه و این روزها برای خیلی ها تبدیل شده به محبوب ترین شخصیت سیاسی کشور. بیانیه های میر حسین هم بعد از انتخابات زیبا و خواندنی بود)

استاد محمد رضا شجریان خلیفه ی آواز ایران (همیشه استاد رو دوست داشتم و معتقدم که یکی از ارکان موسیقی کشوره.چقدر حقیرند آنهایی که به سرکردگی روزنامه ی کیهان استاد رو وطن فروش نامیده اند در حالی که بین استاد و آنها ملت ایران قضاوت خواهد کرد که چه کسانی وطن فروشند،چماق بدستانی که آبروی کشور را برده اند یا استادی که همیشه در جهت اعتلای فرهنگ این مرز بوم تلاش بی وقفه کرده و خون دل خورده است؟)

استاد شهرام ناظری (شوالیه ی آواز ایران هیچ کس نمی تونه اشعار مولوی رو به زیبایی شهرام ناظری بخونه)

محسن نامجو (خواننده ای که هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بهش علاقمند بشم.نامجو خواننده نسل ماست کسی که نیازهای ما رو می شناسه و با کارهای بی نظیرش تشنه ی هنر رو سیراب می کنه.نامجو یکی از محبوب ترین شخصیت های هنری منه و افسوس که باهاش کاری کردن که ترجیح داد برای ادامه ی فعالیت هنری کشور رو ترک کنه)

مهدی کروبی شیخ اصلاحات (که واقعا نشون داد مرد عمل بوده و هست و از هیچ چیز هراسی نداره.نامه ی کروبی به وزیر اطلاعات ،رییس قوه قضاییه و بیانیه اش بعد از اعلام نظر نهایی شورای نگهبان اسنادیه که در تاریخ کشور برای همیشه ماندگاره)

عبدالکریم سروش (فیلسوف و محقق دینی که خیلی دوست دارن بهش انگ بی دینی بزنن در حالی که از همه ی مدعیان دینداری دین رو بهتر میشناسه)

عطالله مهاجرانی (وزیر فرهنگ و ارشاد دولت خاتمی)

سید محمد خاتمی (رییس جمهوری که محبوب بود و محبوب ماند بر خلاف احمدی نژاد که روز به روز منفور تر میشه)

آیت الله حسین علی منتظری،آیت الله یوسف صانعی،

رضا عطاران (کارگردان خوش ذوقی که کارش رو خوب بلده)

کمال تبریزی،بهرام بیضایی،عباس کیارستمی،بهمن فرمان آرا،داریوش مهرجویی،رضا کیانیان،کیومرث پور احمد،جعفر پناهی،احمد رضا درویش،مجید مجیدی، رخشان بنی اعتماد، استاد عزت الله انتظامی،هوشنگ ابتهاج،حسین علیزاده،کیهان کلهر،حسن فتحی،همایون شجریان، علیرضا قربانی، سالار عقیلی،دکتر پرویز پیران،سعید حجاریان (حبس حجاریان نشون میده که حکومت چقدر از مغز متفکر اصلاحات هراس داره)،زهرا رهنورد،مهدی مهدوی کیا و مسعود پزشکیان (وزیر بهداشت دولت خاتمی)

و زنده یادان:ایرج بسطامی،خسرو شکیبایی،حسین منزوی،قیصر امین پور ، احمد شاملو و رسول ملا قلی پور

پ ن1:باید بگم که این لیست، لیست نهایی نیست و امکان داره تعدادی اسامی بهش اضافه بشه.

پ ن 2: همه ی دوستام رو به این بازی دعوت می کنم.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:17 توسط هادی مسعودی |

این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم کسی در باد فریاد می زند...

روزی که امتحانام تموم شد برای چند دقیقه تو محیط دانشکده قدم زدم. تمام خاطرات این چهار سال تو ذهنم مرور می شد.چه زود گذشت!!!

باورم نمیشه که فارغ التحصیل شدم انگار همین دیروز بود که برای ثبت نام به دانشکده رفتم اما حالا باید باور کنم که این دوره ی دانشجویی تموم شده...

دانشکدمون رو دوست داشتم هر چند که محیط کوچکی داشت و ساختمان قدیمیش به هر چیزی شبیه بود به جز دانشکده اما همین کوچک بودنش باعث صمیمیت بیشتر بچه ها میشد.اصلا لذتش به همین بود که وقتی کلاس درس تموم میشد با دوستان تو حیاط دانشکده بودیم و چایی می خوردیم و کلی حرف می زدیم و چرت و پرت می گفتیم مخصوصا اگه ابی دهقان هم بین ما بود که دیگه خیلی حال می کردیم.

وای چقدر دلم برای چایی دانشکده تنگ میشه...طعم خاصی نداشت اما نوشیدن یه لیوان چایی تو فضای دانشکده از خوردن هر چیزی لذت بخشتر بود.

در این دوره تجربه های زیادی کسب کردم و خیلی چیزها از دوستام یاد گرفتم اینکه باید برای مقابله با سختی ها و معضلات زندگی مصمم و پر تلاش بود و از مشکلات نترسید...

سه سال اول دانشکده خوب بود اما با وجود دوستان زیاد احساس تنهایی می کردم تا این سال آخری که با هم آشنا شدیم و باعث شد بهترین روزهای دانشجوییم شکل بگیره...

یادته اولین بار کجا با هم صحبت کردیم؟ نزدیک کمدم که حالا دیگه شده کمد تو...

بعضی جاها واسمون تبدیل به خاطراتی شده که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه مثل رودخونه ای که واسمون از هزار تا دریا قشنگ تر و خروشان تره...

خیلی دلم برای این روزهای خوب دانشکده تنگ میشه اما خوشحالم که تو هستی و بودنت بهترین ارمغان این بازه ی زمانیه...

پ ن1:این سالها که سپری شده است، وقتی به پشت سر نگاه می کنم، کدام علامت، کدام روز، کدام فرد، کدام خاطره مثل ستاره می درخشد و یا حتی مثل درد عمیقی شعله می کشد؛ و از سوی دیگر، به سوی کدام آینده می روم؟ زندگی چیست؟ زندگی تکه ای از مرگ است که باقی مانده، یا مرگ تکه ای از زندگی است که بر خاک افتاده و مثل ماهی زنده پرپر می زند؟ انسان به دنیا می آید تا در برابر "نمی توانم ها" تحقیر شود، یا با می توانم ها اوج بگیرد و پرواز کند؟ وقتی به نقطه ای می رسد که آنچه می خواهد نمی بیند و آنچه می بیند، نمی خواهد، زندگی می کند یا مردگی؟ چگونه می شود تکه ای از مرگ را به تکه ای از زندگی تبدیل کرد؟

برگرفته از رمان برف عطاالله مهاجرانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 14:9 توسط هادی مسعودی |