تبليغاتX
زلف







زلف

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار .... و گرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

با اين غروب از غم سبز چمن بگو....

 حوادث چند روز اخير ذهن همه ي مان را در گير كرده است.مدتي فضا آرامتر بود و چندان  از بگير و ببندها خبري نبود اما دوباره شروع شد و چه بد هم شروع شد بي انصاف ها در شب قدر به فرزند شهيد بهشتي هم رحم نكردند و در ماه رمضان برنامه هاي مذهبي را لغو كردند. گويي انگار مذهب هم از آنها رخت بر بسته است.از كودكي يادمان مي دادند كه ماه رمضان ماه رحمت و ببخش و مهرباني ست حالا چه شده كه در اين ماه عزيز به نيروهاي انقلابي هم رحم نمي كنند و انقلاب فرزندان خود را مي بلعد؟چه پيشامده كه بدترين تهمت ها را به كروبي يار نزديك امام مي زنند؟

غمگين نباش شيخ و با اين غروب از غم سبز چمن بگو....

روزهاي اول انقلاب تصور مي كردي كه اوضاع اين چنين شود؟ سايت و روزنامه ات را مي بندند، تو را منافق و يار امريكا و استكبار مي نامند فقط به اين دليل كه به نداي سبز مظلومان پاسخ دادي... حالا ديگر حتي دفتر كاري ات هم امنيت ندارد و يار نزديك امام از داشتن دفتر كاري كوچكي محروم است...

شايد در اين چند روز آينده تو را هم بازداشت كنند، مي دانم كه روزهاي سختي را مي گذراني اما

غمگين نباش شيخ و با اين غروب از غم سبز چمن بگو....

مغول ها هم روزي بر اين كشور تاختند و ويراني ببار آوردند اما با تمام قدرت و عظمت شان رفتند و اثري از آنها به جاي نماند.اين روزها هم مي گذرد،بدان كه مردم ايران در آينده از كساني نام خواهند برد كه براي احقاق حقوقشان تلاش كردند و آنجاست كه تو براي مردم اين سرزمين به عنوان نمادي از مقاومت جاودانه خواهي ماند و در مقابل كسي سخن از جباران زمانه نخواهد كرد.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:30 توسط هادی مسعودی |

براي اين روزهاي ابري ميهن3...

زبان آتش

تفنگت را زمين بگذار

كه من بيزارم از ديدار اين خونبار نا هنجار

تفنگ دست تو يعني زبان آتش و آهن

من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن

ندارم جز زبان دل، دلي لبريز مهر تو،

تو اي با دوستي دشمن!

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونريزي ست

زبان قهر چنگيزي ست

بيا ، بنشين ، بگو ، بشنو سخن، شايد

فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد

برادر گر كه مي خواني مرا، بنشين برادر وار

تفنگت را زمين بگذار،

تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو

اين ديو انسان كش برون آيد.

تو از آيين انساني چه مي داني؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا بايد تو بستاني؟

چرا بايد كه با يك لحظه غفلت، اين برادر را

به خاك و خون بغلتاني؟

گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي

و حق با توست،

ولي حق را برادر جان به زور اين زبان نافهم آتشبار

نبايد جست!

اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار

تفنگت را زمين بگذار...

                                                            فريدون مشيري


پ ن:استاد شجريان به زيبا ترين شكل اين شعر رو خونده كه شنيدنش رو به همه توصيه

مي كنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:20 توسط هادی مسعودی |

انقلاب فرهنگي دومي در راه است!!!

نوشتاري از سوسن شريعتي؛زولبيا باميه را فراموش نكن

اصلاً معلوم نیست باید گریست یا خندید؟ اگر راست باشد که تاریخ دو جور تکرار می شود؛ تراژیک یا به شکل کمدی هر دو کار مجاز است. اما وقتی این دو موقعیت درهم می آمیزد شق سومی پیش می‌آید که مارکس حدسش را نمی زد و نامش می شود شق ملال آور تکرار تاریخ. وقتی خنده و گریه درهم می آمیزد، وقتی که هم اشک امانت نمی دهد و هم خنده نفست را بریده. تا به حال ندیده‌یی کسی را که از فرط گریستن می زند زیر خنده، آنقدر می خندد که فقط با یک سیلی می توان او را به حالت عادی برگرداند. وقتی شاهد اشکال دو گانه تاریخی بوده یی، دیگر با شکل ملال آور آن نمی دانی چه کنی الا همین واکنش؛ هیستری، درهم آمیختن خنده و گریه و بعد جیغ و فریاد تا اینکه کسی بیاید و به ضرب سیلی تو را به حالت اولیه برگرداند.

کار دیگری هم می شود؟ تذکر دهی؟ چه تذکری که تا به حال داده نشده باشد. افشا کنی؟ صدایش بر سر هر کوی و برزن است. آگاهی بخشی کنی؟ ای امان از این چاه ویل جهل که هر چه در آن بریزی، گودتر می شود. وقتی فرزند انقلاب و فرزند نظام و فرزند اصلاحات را می بینی که ردیف در کنار هم به جرمی مشترک نشسته اند، سر در گریبان باشند یا نحیف و تکیده یا مضطرب و پریشان یا دست آخر توبه کار، به جز گریستن چه می توانی بکنی؟ وقتی می بینی که هابرماس و ماکس وبر و... با اغتشاشگران پیر و جوان هم پرونده می شوند و الساعه است که به جرم اغتشاش از صحنه دانشگاه ها پاک شوند و به همراه آنها مدرسان، جز خندیدن چه می توانی بکنی؟ وقتی می شنوی که مجرم ردیف اول علوم انسانی و جامعه شناسی است و این اومانیست های مشکوکی که دور از چشم نیروهای امنیتی نرم خزیده‌اند زیر پوست شهر و جامعه و مسوولان ما را 30 سال پس از انقلاب فرهنگی سورپریز کرده‌اند یا اینکه از رادیو می شنوی که دارد از دانشجویان خنگ شهرستانی از همه جا رانده شده و عقده‌یی نسبت به علوم دقیقه صحبت می کند که به همه این دلایل آسیب پذیرند و از سر عقده می ریزند تو خیابان جز قهقهه زدن چه باید کرد؟ وقتی می شنوی و همه مسوولان نظام بر سر آن وفاق دارند که در بازداشتگاه ها جرم های بسیاری اتفاق افتاده و باید خاطیان به سزای اعمال شان برسند و در همین حال همه کسانی که از این جرائم پرده برداشتند نیز باید مجازات شوند دیگر به جز هیستری هیچ راهی نمی ماند.

خنده و گریه را درهم بیامیز و آنقدر جیغ بکش تا یکی سر رسد و تو را برگرداند به حالت اولیه. حالت اولیه؟ حالت اولیه چیست؟ حالت اولیه بدل شدن به موجودی است که زمانی دارد برای گریستن، زمانی برای خندیدن، جدا جدا می خندد و جدا جدا می گرید، موقعیت ها را درهم نمی ریزد و این نامش می شود زندگی. یک سیلی کافی است. یک سیلی ضروری است اگر نه محکوم می شوی به جنون و همه جا در کوی و برزن همگی به یکدیگر نشانت می دهند، آدمی که همین جور سرگردان با خودش می خندد و با خودش می گرید و جیغ می زند و... اما اگر آن سیلی را کسی نبود که بزند، خودت بزن تا هوشیاری. مبادا قاطی کنی.

اگر دیوانه شدی هیچ کس به کمکت نخواهد آمد. این را از روی تجربه می گویم. خودت، خودت را درمان کن. رنج هایت را به رو نیاور. مبادا، مبادا خوف کنی. مبادا بگذاری غم بیاید و همه طاق های زندگی ات را بگیرد. نگذار بشود هم خانه تو و همزاد تو و... مبادا بشوی مثل ما قدیمی ترها؛ سوگوار همیشگی مرده هایی بی کفن و دفن. مرده ها نمی گذارند زنده ها زندگی کنند. هر نسلی، هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و سوگ‌های خودش را. مرده هایی بی کفن و دفن که در میان ما می چرخند و از ما می خواهند فراموش شان نکنیم. مرده های جنگ در برابر مرده های شهر. مرده های... حالا معلوم می شود چطور نوستالژی دست از سر این ملت بر نمی دارد. نه. چطور است که این ملت همیشه سوگوار موفق نمی‌شود دست از سر مرده هایش بردارد. دست از سر خاطراتش. هیچ وقت فرصت پیدا نمی‌کند مرده هایش را به خاک بسپارد. تا می آید سوگ را به کناری بگذارد، کینه ها را فراموش کند، باز مرده هایی جدید و کینه هایی تازه. هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و تا می آید فراموش کند و راه جدیدی را پی گیرد باز زخمی جدید و خونی که مابین قرار می گیرد. نه می تواند ببخشد نه می تواند فراموش کند. تو اما به مرده هایت اگر می خواهی وفادار باشی به آیین آنها که پر از ترانه و ترنم و غزل بود وفادار باش. بر سر مزارشان اگر می روی ترانه و ترنم و غزل را از یاد مبر. بزرگ ترها اشتباه شان را تکرار کردند.

جامعه‌یی را که می رفت فراموش کند یا به رو نیاورد از نیمه راه برگرداندند. تو را نیز سوگوار کردند. همین تویی را که تازه داشت یاد می گرفت زندان ها را موزه کند و یک روز در هفته را به توریسم در زندان ها اختصاص دهد. تو اشتباه نکن وگرنه باز جدال اشباح نخواهد گذاشت زندگی ادامه یابد و امکان معاشرت را از ما خواهند گرفت. هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و خواهان احقاق حقوق آنها خواهد شد.

جامعه‌یی با ایمان های موازی و رنج های موازی و در نتیجه خواهان انتقام. دوباره چقدر زمان لازم خواهد بود تا فراموشی بیاید. اما یادت نرود، زندگی مگر نه اینکه ادامه دارد. چند لحظه یی زندگی متوقف شد؟ دستور ایست دادی؟ زندگی را ایستاندی... زندگی را باید هر از چندی ایستاند تا از چگونگی اش پرسیده شود، از آدم ها و نسبت ها. اما مبادا این ایست ناگهانی عادت ثانوی ات شود. حتی اگر لازم باشد ادا درآوری. ادا درآور تا نشان دهی که زندگی ادامه دارد، کافی است به رو نیاوری. خودت را بزن به نشنیدن. برو جلسات نقد و بررسی ادبیات. جلسات شهر کتاب درباره این یا آن فیلسوف... از سر کوچه فیلم هایی که هرگز ندیدی بگیر و نگاه کن. نشد سری بزن به کانال های تلویزیون ویژه ماه مبارک رمضان. ببین چه زیبا در ستایش قدس و رحمت می گویند. گوش کن، حال کن... برو افطاری. هر کی دعوتت کرد برو. دعوتت هم که نکردند از سر کوچه اش رشته داغ با سیر بخر و بخور. زولبیا بامیه. مطمئن باش حالت بهتر می شود.

اصلاً بشین پای بحث های فلسفی در صدا و سیما اگر اهل فلسفه یی یا کلاس های مولوی شناسی اگر با ادبیات عرفانی حال می کنی یا نقد فیلم شبکه چهار... اصلاً دو قدم مانده به صبح را گوش کن. همه اش خوبه. فقط کافی است 30/8 را نبینی. هر وقت زمان خبر شد کانال را عوض کن. خبر را رها کن، نظر را بچسب. کمی صبر کنی باز تلویزیون جلسات بحث و نقد اندیشه های همین متفکرانی که پیگرد قضایی می شوند را در شهر کتاب پخش خواهد کرد. نگران نباش. بعدتر ها یادشان خواهد افتاد که هابرماس، منتقد لیبرال دموکراسی است و با لائیسیته مدل فرانسوی مشکل دارد. با عقلانیت ابزاری هم همین طور و بعید نیست سری از سرها درآورد. بعدترها باز یادشان خواهد آمد که می شود به هر ترتیبی شده به کمک ماکس وبر زیر آب مارکس را زد. یادشان خواهد آمد که مارکس و هابرماس و بسیاری چون او را می شود برای از خانه راندن لیبرال ها وارد میدان ساخت. آن موقع تو دیگر لازم نیست از اینکه دانشجوی علوم انسانی هستی خجالت بکشی، آن موقع هیچ کس به تو به عنوان عنصری مشکوک و عقده یی و عقب مانده ذهنی نگاه نخواهد کرد، تو را مجرم نخواهد خواند فقط به این دلیل که کتاب هایی را خوانده یی که وزارت ارشاد مجوزش را صادر کرده... تا آن موقع بزرگ تر شده یی، بالغ تر شده اند، پیرتر شده ایم... تا آن موقع فقط مراقب باش روانی نشوی. بگذار زمان بگذرد. ای کاش زمان بگذرد. آیا زمان، زمان ما می گذرد؟

                                                                               روزنامه اعتماد 7/6/88

پ ن1: وقتي در دادگاه رسيدگي به اتهامات حوادث بعد از انتخابات، علوم انساني و جامعه شناسي محكوم مي شود و در كيفرخواست مطرح ميكنند كه هابرماس و ماكس وبر در ايجاد اغتشاشات اخير نقش دارند و جرم بخي از متهمين اين بود كه به كتابهاي جامعه شناسي غربي دسترسي داشتند، به نظر مي رسد انقلاب فرهنگي دومي در راه است.انقلابي كه به مرور زمان سعي در نابودي جامعه شناسي خواهد داشت...

پ ن2: چقدر ديدن چهره ي بهزاد نبوي در بيدادگاه هايي كه تا كنون برگزار شده سخت و دردناكه.... 

پ ن3:دكتر محمد رضا شفيعي كدكني هم از ايران رفت به اين دليل كه ديگر طاقت خيلي از چيزها را نداشت.خبري تلخ براي جامعه ي ادبي ايران...

«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»



+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:21 توسط هادی مسعودی |

وزیران گردشی!!!

يك نوع بازي براي كودكان وجود دارد به اين ترتيب كه بچه ها با صداي موزيك دور صندلي هايي كه تعدادشان يكي كمتر از تعداد آنهاست حركت مي كنند و وقتي موزيك قطع مي شود روي يكي از صندلي ها مي نشينند و فردي هم كه سرپا مانده باشد از مسابقه حذف مي شود.فرقي نمي كند كه بچه ها در كدام صندلي بنشينند مهم اين است كه هر طور شده روي يك صندلي قرار بگيرند تا از دور مسابقه حذف نشوند.

حالا حكايت سلطان محود كودتا چي با كابينه و مديران دولت دهم،چندان بي شباهت با بازي ذكر شده نيست!!!

فرقي نمي كند كه علي آبادي كجا باشد مهم حضور اوست كه بايد باشد حالا تفاوتي ندارد به عنوان رئيس سازمان تربيت بدني خدمت كند يا وزير نيرو!!! هر چه فكر كردم تا ارتباطي بين سازمان تربيت بدني و وزارت نيرو پيدا كنم متوجه نشدم فقط به ذهنم رسيد كه چون علي آبادي در سازمان تربيت بدني بوده و اتفاقا آدم قوي هيكل و نيرو مندي هم هست حتما از عهده ي اداره ي وزارت نيرو نيز برخواهد آمد!!!

يا همين طور وزير پيشنهادي احمدي نژاد براي وزارت كشور يعني مصطفي نجار كه در دولت نهم وزير دفاع بوده است.باز هم اينجا هيچ گونه ارتباطي بين وزارت دفاع و كشور ديده نمي شود.فقط تاسف انسان را از اين بابت كه وزارت كشور قرار است به دست يك نظامي اداره شود بر مي انگيزد.

و نمونه ي ديگر مهرداد بذر پاش، كه از مدير عاملي سايپا به سازمان ملي جوانان نقل مكان كرده است!!!اينجا هم هيچ گونه ارتباطي وجود ندارد البته شايد رئيس جمهور نا مشروع كشور اعتقاد داشته باشند كه چون بذرپاش جوان است و مثل لنكراني هلو و خوردني،حتما مي تواند سازمان ملي جوانان را اداره كند!!!

پ ن:به نظرمي رسد كابينه احمدي نژاد ضعيف ترين كابينه ي بعد از انقلاب باشد كابينه اي كه به جز وزير پيشنهادي براي وزارت بهداشت هيچ رنگ و بويي از تخصص،تجربه و سابقه ي اجرايي در آن ديده نمي شود و از همه بدتر محرابيان وزير صنايع و معادن كه با وجود آنكه در دادگاه به علت تخلف در ثبت اختراع به نام خود،محكوم شده است فقط به اين دليل كه از دوستان نزديك رئيس جمهور مي باشد ماندني شده است.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:24 توسط هادی مسعودی |