زلف

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار .... و گرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم کسی در باد فریاد می زند...

 

روزی که امتحانام تموم شد برای چند دقیقه تو محیط دانشکده قدم زدم. تمام خاطرات این چهار سال تو ذهنم مرور می شد.چه زود گذشت!!!

باورم نمیشه که فارغ التحصیل شدم انگار همین دیروز بود که برای ثبت نام به دانشکده رفتم اما حالا باید باور کنم که این دوره ی دانشجویی تموم شده...

دانشکدمون رو دوست داشتم هر چند که محیط کوچکی داشت و ساختمان قدیمیش به هر چیزی شبیه بود به جز دانشکده اما همین کوچک بودنش باعث صمیمیت بیشتر بچه ها میشد.اصلا لذتش به همین بود که وقتی کلاس درس تموم میشد با دوستان تو حیاط دانشکده بودیم و چایی می خوردیم و کلی حرف می زدیم و چرت و پرت می گفتیم مخصوصا اگه ابی دهقان هم بین ما بود که دیگه خیلی حال می کردیم.

وای چقدر دلم برای چایی دانشکده تنگ میشه...طعم خاصی نداشت اما نوشیدن یه لیوان چایی تو فضای دانشکده از خوردن هر چیزی لذت بخشتر بود.

در این دوره تجربه های زیادی کسب کردم و خیلی چیزها از دوستام یاد گرفتم اینکه باید برای مقابله با سختی ها و معضلات زندگی مصمم و پر تلاش بود و از مشکلات نترسید...

سه سال اول دانشکده خوب بود اما با وجود دوستان زیاد احساس تنهایی می کردم تا این سال آخری که با هم آشنا شدیم و باعث شد بهترین روزهای دانشجوییم شکل بگیره...

یادته اولین بار کجا با هم صحبت کردیم؟ نزدیک کمدم که حالا دیگه شده کمد تو...

بعضی جاها واسمون تبدیل به خاطراتی شده که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه مثل رودخونه ای که واسمون از هزار تا دریا قشنگ تر و خروشان تره...

خیلی دلم برای این روزهای خوب دانشکده تنگ میشه اما خوشحالم که تو هستی و بودنت بهترین ارمغان این بازه ی زمانیه...

پ ن1:این سالها که سپری شده است، وقتی به پشت سر نگاه می کنم، کدام علامت، کدام روز، کدام فرد، کدام خاطره مثل ستاره می درخشد و یا حتی مثل درد عمیقی شعله می کشد؛ و از سوی دیگر، به سوی کدام آینده می روم؟ زندگی چیست؟ زندگی تکه ای از مرگ است که باقی مانده، یا مرگ تکه ای از زندگی است که بر خاک افتاده و مثل ماهی زنده پرپر می زند؟ انسان به دنیا می آید تا در برابر "نمی توانم ها" تحقیر شود، یا با می توانم ها اوج بگیرد و پرواز کند؟ وقتی به نقطه ای می رسد که آنچه می خواهد نمی بیند و آنچه می بیند، نمی خواهد، زندگی می کند یا مردگی؟ چگونه می شود تکه ای از مرگ را به تکه ای از زندگی تبدیل کرد؟

برگرفته از رمان برف عطاالله مهاجرانی

پ ن ۲: نوشته  ای از جعفر پناهی (کاگردان) در رابطه با مسائل اخیر کشور:

اشك‌هاي «دريا» و مادران نگران

چندي پيش به همراه تني چند از دوستان سري به خانواده «شادي صدر» وكيل و فعال سرشناس حقوق زنان زديم. شادي صدر هم به سرنوشت خيل عظيم بازداشت‌شدگان تيرماه طولاني و كشدار دچار شد. خانواده شادي صدر، همسر و دختر كوچكش «دريا» هم روزهاي پرالتهابي را تجربه مي‌كنند، اما به هر حال آنها به دليل اينكه اولين بار نيست عضوي از خانواده‌‌شان راهي ديوارهاي بلند «اوين» شده است، كمي به خود مسلط‌تر هستند اما غم‌انگيزترين تصويرها را جاي ديگري ديده‌ام، سردرگمي مادراني كه روزها و هفته‌هاست پشت ديوارهاي دژگونه اوين مي‌نشينند به اميد گشايش روزنه‌اي و خبري از فرزند، همسر، برادر يا خواهري. مادران نگران هستند،‌ اصلا چرا نباشند؟ بايد نگران بود. از كجا بايد پرس‌وجو كرد؟ اين نگراني‌ها را كجا بايد بگويند اين مادران؟ مادران غمگين هر روز با عكسي در دست، مقابل در «اوين» مي‌نشينند، هر دري كه باز مي‌شود، مادري دوان دوان عكس جگر گوشه‌اش را نشان مي دهد؟ «آقا، خانم، به خاطر خدا اين جوان ما را آنجا نديديد؟ اسمش اين است. نديديد؟ هيچ جا نيست، پسرم، هيچ جا نيست، برادرم؟» پشت شيشه ليست بلند بالايي از نام‌ها را چسبانده‌اند، مادران نگران چشم مي‌چرخانند روي نام‌ها، اما نام عزيزشان در ليست نيست،‌آن بالا نوشته‌اند اسامي بازداشت‌شدگان هر 10 روز يك بار «به روز» مي‌شود، بعد يكي بيرون مي‌آيد و مي‌گويد: «برويد تا 10 روز ديگر...» مادر گريه مي‌كند، تنها اميدش اين است كه فرزندش لااقل پشت ميله‌ها باشد، مي‌ترسد، مي‌ترسد از سرنوشت غم‌انگيز «سهراب». مي‌ترسد، مي‌ترسد آنقدر اين طرف و آن طرف بفرستندش، آنقدر بي‌خبر شود كه باز «نوشدارو پس از مرگ سهراب» برسد... «دريا» دختر شادي نگران است. براي آغوش مادر گريه مي‌كند، اما فكر مي‌كنم بايد به دريا گفت: «دريا جان، اشك‌هايت را پاك كن، لااقل مي‌دانيم مادر كجاست، لااقل صداي مادر را شنيده‌اي...» اما دريا جان، دختركاني هستند كه هنوز نمي‌دانند پدرشان پشت كدام ديوار است، پدر كجاست، برادر كجاست؟

كدام دوربيني مي‌تواند شرح حيراني و پريشاني اين مادران را به تصوير بكشد؟ كجاي قانون نوشته‌اند، خانواده زنداني را بايد بي‌خبر گذاشت، بايد راند و جوابي به آنها نداد؟ 30 سال از آن روزهايي كه مادران اين دختران و پسران، با شور به انقلاب «آري» گفتند، مي‌گذرد، سال‌ها از آن روزهايي كه مادران اين فرزندان را در آغوش كشيدند تا فرزندشان از موشك‌ها و خمپارهاي عراقي جان سالم به در ببرد، مي‌گذرد اما حالا اين مادران بايد زير آفتاب تب‌دار با عكسي در دست بنشينند به اميد خبري... نه به اميد آزادي، فقط همين. اينكه بگويند «فرزندتان اينجاست...»

دريا جان، قرار نبود هيچ مادري را پشت درهاي زندان بي‌خبر نگه داريم، قرار نبود جواناني را كه به اميد تغيير، به اميد در امان ماندن خاك‌هاي سرزمين‌شان از دست بيگانه‌ها، سبز پوشيدند و سبز بستند تا كشوري سبز داشته باشيم را اينچنين تنبيه كنيم.

اين اخلاق ما نبود، قرار بود برابر باشيم، برادر باشيم، اما حالا كه مي‌بيني نگذاشتند، نشد و حالا من هم مثل تو بغض دارم «دريا»... «دريا» تو براي مادرت و من براي مادرانمان... براي آن چشم‌هايي كه چشم مي‌دوزند به دري پولادين، براي مادري كه ديروز وقتي تنها گريه مي‌كرد و مي‌گفت «لااقل بگوييد كجاست؟» گفتند: «صبر كن، تو هم دست كمي از پسرت نداري، فيلم‌هايت هست كه داشتي در خيابان هياهو مي‌كردي، تو هم بايد بروي پيش پسرت!»

اين است روزگار ما... مادران نااميد را به 10 روز ديگر حواله مي‌دهند، مادراني را كه ديگر از همه چيز دست شسته‌اند و تنها اميدشان اين است كه نام عزيزشان به اين ليست‌ها اضافه شود، همين و بس...

دريا جان،
اشك‌هايت را پاك كن، مادر برمي‌گردد، مادران دل نگران با چشم‌هاي خيس و لب‌هاي چاك‌خورده از گرماي اين تابستان كشدار، فرزندشان را به ‌آغوش مي‌كشند، اما اين كابوس ما را رها نمي‌كند، كي رهايمان مي‌كند؟

 روزنامه اعتماد ملی ۴مرداد ۸۸

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 14:9 توسط زلف |